چه زيباست ...

چه زيباست نوشتن, وقتي كه مي داني "او" مي خواند ...
چه زيباست سرودن, وقتي كه مي داني "او" مي شنود ...
چه زيباست جنـــون , وقتي كه مي داني "او" مي بيند ...

/ 3 نظر / 3 بازدید
دیوونه غربتی!

او می بیند . . .

دیوونه!

سلام یره! امشب شبه اوله! دعا کن تو این محرم شاید فرجی شه و ما هم فدای آقا بشیم!‌ بقول یکی از رفقا،‌شهدای ارک نشون دادند که میشه تو محرم، تو هیئت امام حسین ع و تو بغل آقا جوون داد. دعا کن!

مهيار

اين صدايی که زمينه وبلاگت گذاشتی ٬ منو ياد بچگی هام ميندازه ٬ اون موقع ها که موشکباران تهران بود و فرار ميکرديم زير سقف راه پله ها و تمام شيشه ها بابام چسب زده بود و همه جا تاريک و سوت و کور بود ٬‌يه دفعه تمام شيشه ها و زمين و زمان ميلرزيد و مادرم که مارو تو بغلش محکم گرفته بود (البته اگه خونه بود) همه اش ميگفت بچه ها نترسيد نترسيد الان هواپيماها گلوله هاشون تموم میشه و ميرن... سروصدای تيربار ضد هوايی بود که ميپيچيد و وقتی صداش ميومد ٬ ميدويديم دم پنجره که گلوله های سرخ ضد هوايی ها رو که آسمون رو روشن ميکرد نگاه کنيم ٬.... بعدش صدای بود آژير سفيد پخش ميشد ... صدايی که هم اکنون ميشنويد صدای آژير سفيد است و به معنی آنست که .... يادش بخير کودکی ...