گزارش عینی از لحظات انفجار بمب در شیراز

 سلام

برگرفته از وبلاگ حنیف

الان در حال و هوایی نیستم که توان توصیف صحنه های به خاک و خون کشیده شدن برادرانم را داشته باشم . فقط به عنوان یک شاهد عینی گوشه هایی را از آنچه با چشم خود دیده ام می نویسم .
طبق تمامی شنبه شب ها که مصادف است با جلسات هفتگی کانون رهپویان وصال ؛ خودم را برای شرکت در جلسه حدود ساعت 30/8 به حسینیه رساندم . بعد از چند دقیقه آقاسید سخنرانی را تمام کردند و همراه با خاموش شدن چراغها ؛ مجلس با اشعاری خطاب به امام زمان عج وارد فضای دلنشینی شد . مناجات با حضرت ده دقیقه ای طول کشید و بعد از آن مناجات الراجین (مناجات امیدواران – از مناجات های دهگانه امام زین العابدین ع ) . یا من اذا ساله عبد اعطاه و اذا قربه ادناه ...
وصف آن لحظات به هیچ وجه میسر نیست و این بگذار تا وقت دگر.

مجلس وارد سینه زنی شد و بعد از شور اولیه ای که معمولا ده دقیقه بیشتر طول نمی کشد نوبت به خواندن واحد رسید . بنده درست کنار دیوار و در وسط حسینیه ایستاده بودم . هنوز بیت های اول خوانده نشده بود که صدای انفجار مهیبی از پشت سرم شنیده شد و همراه با آن در یک لحظه نور سفیدی با شعله های آتش فضای حسینیه را پر کرد . موج انفجار به حدی زیاد بود که بی اختیار بر روی زمین پرتاب شدم و اشیاء مختلفی به سر و بدن همه می خورد . هنوز گیچ بودم و نمی دانستم در چه وضعیتی هستم و چه اتفاقی افتاده . صدای ناله و فریاد حسینیه را پر کرده بود . تا اینکه برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. بچه ها گوشه به گوشه روی زمین افتاده بودند . تکه های بدن مجروحین و شهدا بر در و دیوار حسینیه دیده می شد . خرده های شیشه تمام کف را پوشانده و دیوار انتهای حسینیه خراب شده بود . دود غلیظی بهمراه بویی شبیه باورت تمام فضا را پر کرده بود . لحظاتی کسی نمی دانست چه باید بکند . یکی به این طرف می دوید یکی آن طرف ؛ یکی بر سر جنازه شهیدی نشسته بود و ناله می زد . یکی بقیه را از حسینیه بیرون می کرد . وضع مجروحین و سوختگی ناشی از انفجار آنقدر شدید بود که بدون راهنمایی امدادگر نمی توانستیم کاری بکنیم . هاج و واج شده بودم . تا اینکه نیروهای امداد کانون مدیریت صحنه را بدست گرفتند وبا آوردن پتو مجروحین را بر روی آن می گذاشتند و از حسنیه خارج می کردند . بیرون از حسینیه محشر کبری بود . صدای انفجار به دورترین نقاط شهر رسیده بود و خبر آن در کمتر از نیم ساعت در سطح شهر پخش شد . مردم از تمامی نقاط شهر به کانون هجوم آورده بودند و خیابان شهید اقایی مملو از جمعیت بود . نیروهای انتظامی درب های اول کانون را بستند و با تشکیل حلقه های لایه به لایه از خود مردم در حیاط حسینیه مانع از هجوم مردم می شدند . آمبولانس های متعددی وارد حسینیه می شدند و با تکمیل ظرفیت به سرعت از آنجا خارج می شدند . در همین گیر و دار جناب فرماندار و همینطور استاندار فارس از راه رسیدند . در همان حیاط حسینیه ایستادند و قبل از ورود به حسینیه و بازدید از چگونگی وضعیت در مقابل دوربین های صدا و سیما گزارش عجیبی از وضعیت موجود دادند که باعث حیرت تمامی حضار شد . فرماندار گفت : نیروهای امنیتی ما بررسی کردند و هرگونه  اقدام خرابکارانه یا بمب گذاری منتفی هست . شگفتی من از این بود که تا آن لحظه هنوز هیچ نیروی کارشناسی وارد حسینیه نشده بود !!! چند سرهنگ نیروی انتظامی را دیدم که کنار هم ایستاده بودند . خیلی ناراحت بودم . نزد آنها رفتم و گفتم چرا به مردم دروغ می گویید ؟ فکر می کنید اگر واقعیت را به مردم نگویید به نفع مردم است ؟ بلافاصله یکی از آنها با تشر جوابم را داد و دیگری مرا با کمک سربازی مورد عنایت قرار داده و حواله ام دادند به یک لباس شخصی که مودب تر از آنها بود. مدتی با هم صحبت کردیم . نظریه بمب گذاری را بکلی متنفی می دانست . به او گفتم تو بهتر می دانی یا من که در مجلس بودم ؟ گفت :عزیز من ریشه منافقین بعد از دهه 60 خشکیده شده و دیگر نباید اسم اینجور چیزها را آورد .رهبری هم می خواهند به شیراز بیایند و اصلا دلیلی ندارد ما مردم را دچار وحشت کنیم ! گفتم : خود دانید . شما دو راه دارید . یا خود را از بی عرضگی تامین امنیت شهر تبرئه کنید و مسئولیت امشب را به گردن مسئولین کانون بیاندازید و یک دلیل فنی هم برایش بتراشید . و یا اینکه واقعیت را صادقانه با مردم مطرح کنید و ببینید که مثل همیشه نه تنها حضور مردم کمرنگ تر نخواهد شد بلکه بیشتر از دیگر جاها در صحنه خواهند آمد . مباحثه مان به جایی نرسید . خداحافظی کردم و رفتم . جمعیت به سختی متفرق می شد . گهگداری صداهایی حاکی از درگیری  بین مردم و نیروی ویژه انتظامی از بیرون حسینیه شنیده می شد. آمبولانس ها در حیاط حسینیه پشت درب های بسته مانده بودند و بعلت ازدحام جمعیت در پشت درب نمی توانستند از حسینیه خارج شوند .

آیت الله حائری نماینده ولی فقیه و امام جمعه شیراز در همان ساعات اولیه خود را به حسینیه رسانده بودند . و بعد از بازدید از صحنه انفجار ضمن تایید بمب گذاری و تاثر ؛ شهادت جوانان رهپویان وصال را به حاج اقای انجوی نژاد تبریک و تسلیت گفتند . حاج اقا تا آن لحظه خوب خودش را نگه داشته بود ولی با دیدن اقای حائری آرام آرام آثار انقلاب در صورتش هویدا می شد. آیت الله حائری گفت مگر این جوانها را برای همین شهادت آماده نکرده بودی ؟ خب این هم شهادت . آقا سید گفت : ولی من می خواستم خودم اول بروم . آیت الله حائری گفت : عزیزم قاعده همین است . امام حسین ع هم اول یارانش شهید شدند . بعد آیت الله حائری جمله ای گفتند که خیلی برایم جالب بود . گفتند : این حادثه مرا به یاد حادثه حزب جمهوری اسلامی انداخت .

لینک های مرتبط :‏
سایت رهپویان وصال - بچه ها کل سایت را پایین آورده اند و جای آن روی ویژه نامه لبیک یا حسین کار میکنند . تمامی اخبار ؛‏ گزارش و حتی فیلم لحظات انفجار را می توانید در اینجا ببینید.
گزارش بمب گذاری - وبلاگ عطر سیب
بمب بود آقا بمب بود - وبلاگ یه نسل سومی
انفجار بمب در شیراز - وبلاگ دنیای راه راه
چشمتان روز به روز کورتر باد - وبلاگ حرفهای زورکی
والله خیر الماکرین - وبلاگ بغض های نترکیده
گزارش بمب گذاری در کانون - وبلاگ نحل
سروده ای در وصف شهدای کانون - وبلاگ آقای تیپ
انفجار در شیراز واهیت وهابیت را افشا کرد - وبلاگ نامحرمانه

لینک های ویژه :‏
مصاحبه با مسئول کانون
 
برگرفته از وبلاگ حنیف

  
نویسنده : میثم ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٤