بارى به نقل مجلسى از دلائل الامامه در اين بيمارى
بود كه دو تن صحابى پيغمبر ابو بكر و عمر خواستار ديدار
او شدند.اما دختر پيغمبر رخصت اين ديدار را
نمى‏داد.على (ع) گفت من پذيرفته‏ام كه تو بآنان اجازت ملاقات
دهى.فاطمه گفت‏حال كه چنين ست‏خانه خانه تو است (19) هر چند
ابن سعد نوشته است ابو بكر چندان با دختر پيغمبر سخن
گفت كه او را خشنود ساخت (20) اما ظاهرا از اين ملاقات
نتيجه‏اى كه در نظر بود بدست نيامد.دختر پيغمبر بآنان گفت
نشنيديد كه پدرم فرمود فاطمه پاره تن من است هر كه او را
بيازارد مرا آزرده است؟گفتند چنين است!فاطمه گفت‏شما مرا
آزرديد و من از شما ناخشنودم (21) و آنان از خانه او بيرون
رفتند.بخارى در صحيح نويسد:پس از آنكه دختر پيغمبر ميراث خود را
از خليفه خواست و او گفت از پيغمبر شنيدم كه ما ميراث
نمى‏گذاريم زهرا ديگر با او سخن نگفت تا مرد (22) .

در
واپسين روزهاى زندگى،اسماء دختر عميس را كه از مهاجران
حبشه و از نزديكان وى بود طلبيد.چنانكه نوشتيم اسماء
نخست زن جعفر بن ابى طالب بود،چون جعفر در نبرد مؤته
شهيد شد به ابو بكر بن ابى قحافه شوهر كرد.دختر پيغمبر
به اسماء گفت:

-من خوش نمى‏دارم بر جسد زن
جامه‏اى بيفكنند و اندام او از زير جامه نمايان باشد.


-من در حبشه چيزى ديدم،اكنون صورت آنرا به تو نشان
مى‏دهم.سپس چند شاخه تر خواست.شاخه‏ها را خم كرد.پارچه‏اى بروى
آن كشيد.دختر پيغمبر گفت:

-چه چيز خوبى
است.نعش زن را از نعش مرد مشخص مى‏سازد.چون من مردم تو مرا
بشوى!و نگذار كسى نزد جنازه من بيايد.   
نویسنده : میثم ; ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٤/۱۸
تگ ها :