يادداشت هاي ديكري

دردم نهفته به ز طبيبان مدعي
باشد كه از خزانه غيبم دوا كنند


سلام
اميدوارم كه هميشه خوب و خوش و ديوانه !!!! باشيد. اولين باريه كه دارم براتون نامه مي نويسم به همين خاطر شايد نتونم خوب منظورمو برسونم ولي خب از اونجايي كه عاشق نامه نوشتنم و نامه خوندن ، پس مي نويسم.

دلم مي خواست راحت تر مي تونستم از دلم براتون بگم ، از جايي كه نتونستم موقع بر گشتن دلم رو از اونجا بيارم، از جايي كه دلم رو اونجا جا گذاشتم ….
از سرزمين عشق ميخوام بگم، شايد خودتون چيزهايي كه ميخوام بگم رو بارها شنيده باشيد ولي من يك بار ديگه براتون ميگم.
براتون ميگم كه دلم خيلي گرفته، ميگم كه دلش براي جنوب تنگ شده، ميگم كه براش يه ارزو شده كه فقط يه بار، حتي براي يه بار ديگه هم كه شده بره و تو شب دهلاويه نفس بكشه….
من ديگه نمي نونم دلم رو سرگرم كنم تا به اونجا فكر نكنه ، ديگه حرفامو قبول نمي كنه، همش بهونه مي گيره …. من ديگه خسته شدم. تو رو خدا يه كاري كنيد، بگين جواب دلم رو چي بدم…..
ديشب با خودم فكر مي كردم كه كاش مي تونستم يه تيكه از اون بهشت رو براي خودم مياوردم تا هر وقت كه دلم از دست زمونه مي گرفت، باهاش حرف ميزدمو براش گريه ميكردم ولي بعد با خودم گفتم همون بهتر كه نتونستم بيارم، اخه مي دوني دلم براي اونجا سوخت.
ديدم اونجا به اندازه كافي براي خودش غم داره. به صبر اونجا حسوديم شد. به جايي كه از اونجا خيلي ها به بهشت رفتن و اون فقط تماشا كرد، به جايي كه تو دل شبا، تركشهاي سنگدل خيلي ها رو به مهموني بردن، به جايي كه خيلي از باباها رفتن تا بچه هاشون، همه بچه ها، ترس رو تجربه نكنن…
هميشه ارزو ميكردم كه اي كاش من جاي اون سرزمين بودم ولي ديشب گفتم چه خوب كه من جاي اونجا نيستم. اخه ميدونيد دل من خيلي كم طاقته…
مي ترسم، خيلي مي ترسم، دلم مي خواد برم يه گوشه و همش داد بزنم. از دست خودم، از دست زمونه، از دست تقدير، از اينكه چرا همه رفتن و ما مونديم، از اينكه چرا دير اومديم و نتونستيم با فرشته ها بريم…
از اينكه شايد ديگه قسمتم نشه كه براي يه بار ديگه برم جنوب گريم مي گيره. دلم تنگ شده، كاش فقط يه بار ديگه ميشد برم دهلاويه، يه بار ديگه تو شب پر ستارش تو حوض اونجا، با بچه ها وضو مي گرفتيم و نماز مي خونديم، مي شستيم و فقط به اسمون نگاه مي كرديم …. كاش مي شد.
من چيزي كه تو شب دهلاويه ديدم، به عمرم هيچ جا نديده بودم، سكوت اونجا رو ، فكر اون جا رو ، عشق اون جا رو و حتي ترس اون جا رو با هيچ چي حاضر نيستم عوض كنم…

دلم براي شلمچه هم تنگ شده، غروب شلمچه ادم رو ديوونه مي كنه، بيابونهاي اونجا بوي بهشت ميده، شلمچه يعني عشق. اونجا تنها جايي كه عشق رو ديده، ديده كه چه همه عاشق زير شني ها عشق رو تجربه كردن، شنيده كه چه همه فرشته، با هم پرواز كردن پيش عشقشون، شنيده كه يه عالمه مرد چه جوري رفتن و دم نزده، چه قدر صبر داره اين سرزمين.

دلم براي هويزه، كنار اروند، خرمشهر و ابادان و فاو و فكه و از همه بيشتر دوكوهه تنگ شده.
براي زمين صبحگاه، براي حسينيه حاج حمت، براي ذره ذره خاكش تنگ شده …..

ميخوام بهم بگي كه چيزايي كه ميبينم همش دروغه، تو رو خدا، التماس ميكنم، بگو كه مردم هنوز اونارو فراموش نكردن، بگو كه هنوز هم مردم همت رو ميشناسن، بگو كه هنوز حاج احمد متوسليان براي مردم زندست، بگو كه هنوز چمران براي جوونا يه قهرمانه، بگو……
بگو كه دلم خيلي گرفته، …..

“ولا جعله الله اخر العد مني تزيارتكم”


ديگه نمي تونم ادامه بدم، ببخشيد كه زياد حرف زدم ولي هنوز هم كلي حرف دارم كه باشه براي بعد.
  
نویسنده : میثم ; ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٤/۱٦
تگ ها :