روح الله

رحمت به حضرت روح الله که با رهبری انقلاب به ما عزت داد.

LOS ANGELES - The Marines Corps said Tuesday it had dropped all charges against a sergeant in exchange for his testimony against fellow Marines accused of killing 24 civilians in Haditha, the deadliest criminal case to arise from the IRAQ war. Sgt. Sanick P. Dela Cruz had been charged with unpremeditated murder in the death of five Iraq civilians. Lt. Gen. James Mattis, who announced the deal Tuesday, said the charges against Dela Cruz had been dismissed April 2. Dela Cruz was given immunity in exchange for his testimony, the Marines said.

قرارگاه نیروهای ویژه امریکایی روز سه شنبه اعلام کرد. تمامی اتهامات علیه سروانی که در کشتن ۵ شهروند عراقی دست داشته٫ در قبال شهادت دادن علیه رفقایش که در کشتن ۲۴ شهروند عراقی دست داشتند که بزرگترین قضیه جنایی هستش که در مسله عراق بوجود امده منحل شده است. سروان سنت پی دلا کروز فقط به اتهام قتل غیر عمد ان ۵ نفرمحکوم شد که ان هم به گزارش اسوشیدتد پرش با پذیرش این معامله منصونیت داد.


  
نویسنده : میثم ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۸
تگ ها :

معلومات

( من عمل بما علم أورثه الله علم ما لا يعلم ) ، هركسى به معلوماتش عمل كند ، خداوند مجهولاتش را معلومات مىكند به همان دليلى كه همين معلوماتى را كه فعلا دارد ، در زمان صباوت وطفوليت نداشت . همين معلومات را خداوند به تدريج به او ياد داد . پس به طور حتم اگر كسى معلوماتش را زير پاى خودش نگذاشت ، بگو برو راحت باش ، ديگر خاطرت جمع باشد . سر وقتش به آنچه كه محتاجى عالم مىشوى . بلكه از اين هم بالاتر در روايت هست : ( من عمل بما علم كفى ما لم يعلم ) ديگر به او مىگويد موقوف ، اى كسى كه عمل مىكنى به معلومات ، در فكر چيز ديگر نشو، بقيه امور با آنهاست . همانهائى كه همين مقدار را به شما اعلام كرده اند ، زيادى بر اين مقدار را هم آنها اعلام مىكنند . تو ديگر در فكر نباش ، يعنى غصه اش را نخور.   
نویسنده : میثم ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۸
تگ ها :

دل

ای دل تو چه می کنی ؟

می مانی يا می روی ؟

یا علی

۴/۱۳/۲۰۰۷

  
نویسنده : میثم ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٤
تگ ها :

واقعا خنده دار نيست ؟

یک مقدار پول چقدر زياد به نظرت می اد وقتی می خوای به مسجد کمک کنی ولی چقدر کمه وقتی اون پول رو تو مغازه ميخوای خرج کنی !
 

خنده دار که چقدر بزرگ برامون ۱ ساعت در خدمت خدا بودن ولی چقدر کمه ۶۰ دقيقه گلف بازی کردن ٬ گفتگو با اين و اون ٬  ماهی گيری يا فوتبال بازی کردن .

خنده دار چقدر سخته واسمون خوندن قران ولی چقدر اسونه خوندن ۲۰۰-۳۰۰ صفحه از پرفروش ترين کتاب .

خنده دار که چطور باور ميکنيم چيزی که روزنامه ها ميگن اما سوال هستش که قران چی ميگه ؟
 
خنده دار چطور ما نميتونيم فکر کنيم چی داريم ميگيم  وقتی که دعا ميکنيم ٬ اما هيچ مشکلی نداريم در فکر کردن وقتی که با دوستمون صحبت ميکنيم . 
 
 
 خنده دار چطور ما نياز داريم تا ۲-۳ هفته تا جابديم زمان جشن يا دعا رو تو برنامه های روزانه مون ولی واسه مسائل اجتماعی در همون لحظه ميتونيم همه چيز رو تنظيم کنيم.
 
 
 واقعا خنده دار نيست ؟
  
نویسنده : میثم ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۳
تگ ها :

حالات بيداران

به يكى از بيداران راه خدا گفتند، براى چه زنده‏اى؟

 گفت : براى سه كار : شب را به عبادت خدا تمام كنم، البته منظور از شب در اصطلاحات عاشقان خدا از اول غروب تا اذان صبح نيست، چرا كه قرآن مجيد به نخستين انسانى كه عشق او را احدى نداشته است، يعنى پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله دستور داده كه شب را سه قسمت كند : دو قسمت آن را بخوابد و بقيه شب را بيدار باشد. منظور از شب در كلام عاشقان خدا همان است كه در كلام مردم معمولى است، يعنى ثلث آخر شب. خدا دستور داده مردم را كه دو قسمت شب بخوابند :

« وَجَعَلْنَا نَوْمَكُمْ سُبَاتاً »8.و خوابتان را مايه استراحت و آرامش [ و تمدّد اعصاب ] قرار داديم .

براى اين كه آن چه از اعصاب در روز خرج شده، به واسطه خواب بازگردد و نيروى مصرف شده تأمين شود، اما بقيه شب بيدار باشد و اين بيدارى شب، در آبرو پيدا كردن در پيشگاه خدا فوق‏العاده مؤثر است.

 در وسعت روزى، در پيدا كردن حالات عالى نورى، در قلب و نفس بسيار مؤثر است. افرادى بوده‏اند كه در اين زمينه عجيب بانشاط بودند. در احوالات ابو عبداللّه‏ سبيعى كه از ياران نزديك امام چهارم حضرت زين‏العابدين عليه السلام است، نوشته‏اند:

 ايشان چهل سال تمام نماز صبح خود را با وضوى نماز شب و گريه و بيدارى شب خواند. يك علت زنده بودن من به دليل شب‏هاى عمر من است، چون شب، زمان پر قيمتى است، اما دليل ديگر زنده بودن من هم اين است كه روز فرمانبر برنامه‏هاى خدا باشم، برنامه‏هايى كه به روز مربوط است، مانند سركشى به يتيم، كسب روزى حلال و غيره. يك علت زنده بودن من هم اين است كه در اختيار مردم باشم و هر مشكلى كه دارند تا جايى كه توان داشته باشم، مشكلاتشان را حل كنم. اگر اين سه برنامه نبود، هيچ علاقه‏اى به بودن و ادامه حيات نداشتم.

یا علی

  

نویسنده : میثم ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۳
تگ ها :

لعنت بر ظالمان !

سلام

اخبار دبير دوم سفارت ايران در بغداد رو داشتم می خوندم و می خواستم توجه دوستان نادانی که اینقدر در این افکار هستند که غرب مهد ازادی و تمدن هستش رو جلب کنم به این که ببینید که یکی از ما ایرانیان رو ان هم با مصونیت سیاسی دزدیده اند و چه بلایی سرش اوردند ....

در عوض ما ایرانیان با چه صورت از متجاوزین به خاک کشورمان بدرقه کردیم !

سازمان ملل کجاست که صداش در بیاد و قطعنامه صادر کنه !

این دیده بانهای حقوق بشر کجایند ؟  لابد به مرخصی رفته اند !

لعنت بر ظالمان !   لعنت بر ظالمان !   لعنت بر ظالمان !

یا علی

  

نویسنده : میثم ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٢
تگ ها :

عید پاک !

یک مسیحی در غالب مراسم مذهبی ایام عید پاک (به صلیب کشیده شدن مسیح!!!! )به صلیب کشیده شده است. تو این عید مردم دنبال تخم مرغ های پنهان شده می گردند و سمبل این روز خرگوش هستش !!!! 

سینه زدن و زنجیر زدن برای ما شیعیان ایراد داره و نشانه توحش است اما میخ شدن به دیوار برای مسیحیان end تمدن و دینداریست!!!!

در ضمن دوستان به یاد داشته باشند که ایه ی است در قران که خدواند می فرماید:

وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَـكِن شُبِّهَ لَهُمْ

یا علی

(منبع پژواک)

  

نویسنده : میثم ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٩
تگ ها :

بدون شرح !

شلیک پدافند هوایی بوشهر مانور مشترک سپاه و ارتش بود.

 معاون سیاسی امنیتی استاندار بوشهر اعلام کرد : صدای شلیک های شنیده شده صبح امروز در بوشهر مربوط به مانور مشترکی بین سپاه و ارتش به منظور کسب آمادگی بیشتر بوده است .

علی زینبی معاون سیاسی امنیتی استاندار بوشهر در گفتگو با خبرنگار مهر درباره اقدام به شلیک پدافندهای هوایی شهر و اطراف  نیروگاه بوشهر گفت : از ساعت 10/5 دقیقه صبح امروز به مدت ده دقیقه کل پدافندهای شهر و اطراف نیروگاه اتمی بوشهر در مانور مشترکی بین سپاه و ارتش به منظور کسب آمادگی بیشتر دفاعی اقدام به شلیک کردند .

وی افزود : این گونه مانورها از قبل هم سابقه داشته و در ماه گذشته نیز چنین مانوری صورت گرفته است.

زینبی با رد هرگونه شایعه حمله هوایی گفت : این شلیک ها فقط به منظور امتحان ادوات پدافندی صورت گرفته است.

  

نویسنده : میثم ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٧
تگ ها :

قرآن در نگاه امام صادق عليه السلام

روزى كه رسول خاتم صلي الله عليه و آله دو وزنه سنگين و دو ميراث گرانبها (قرآن ‏و عترت) را به مردم معرفى كرد و براى نجات از گمراهى، تمسك به ‏«ثقلين‏» را توصيه فرمود، اهل‏بيت‏ خويش را نيز به عنوان قرآن‏شناسان خبير معرفى كرد، تا پس از او، امت از ائمه الهام بگيرند و شاگردى عترت را با افتخار بپذيرند.

كسى كه قرآن بخواند، ولى قلبش رقت پيدا نكند و در برابر خداوند خاضع نشود و در درون، حالت ‏حزن و خشيت و هراس نيابد، شان و جايگاه والاى خدا را سبك شمرده است. بنگر كه كتاب پروردگارت را چگونه مى‏خوانى و با منشور ‏خويش چه برخوردى دارى و اوامر و نواهى آن را چگونه پاسخ مى‏دهى و حدود و تكاليف آن را چگونه ‏امتثال و فرمان‌بردارى مى‏كنى؟! در آيه‏هاى وعد و وعيد، درنگ كن، در امثال و مواعظ قرآن انديشه كن. مبادا اقامه حروف و قرائت ‏ظاهر، تو را در تباه ساختن حدود آن بيندازد!

صادق آل محمد صلي الله عليه و آله، درباره حبل المتين قرآن و شيوه بهره‏گيرى از آن و جايگاه كلام الهى، سخنان نغز بسيارى دارد كه در اين نوشته‏ به اختصار به برخى از محورهاى تعاليم و توصيه‏هاى حضرتش اشاره‏ مى‏كنيم، باشد كه جامعه قرآنى و ولايى ما، از حضرت صادق عليه السلام سرمشق‏ بگيرد و از سرچشمه هدايت قرآنى، جان عطشناك خويش را سيراب ‏سازد.

  

نویسنده : میثم ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٦
تگ ها :

 

کعبه يک سنگ نشاني است که ره گم نشود ... حاجي احرام دگر بند ببين يار کجاست

  

نویسنده : میثم ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٦
تگ ها :

وجه الله

سلام بر مهدی

بعضی وقتها ٫ بعضی از حرفها ٫بعضی از دلها رو  بدجوری ! تکان میده

دل ٫ قلب 

شده بعضی وقتا یکی یک چیزی بگه که حرف شما هم باشه یک هو می گی اهان اهان اره اره همین من هم منظورم همینه

بعد یک وقتها می بینی خیلی کم اند ادمهایی که حرف دل تو رو بزنن و وقتی که طرف رو می بینی  که حرف تو رو می زنه میگی اهان چه جالب بابا تنها نیستیم ! بقیه هم همینطور فکر می کنند.

حالا خدا نکنه و یک معشوقه داشته باشی و ازش خبر هم نداشته باشی و  یک هو یکی پیدا بشه برات ازش خبر بیاره ... اوه اوه

یاد همون حدیث قدسی افتادم که بارها اینجا نوشتم :

 من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلی ديته و من علی ديته فانا ديته

جایی تو این حدیث یا احادیث دیگه نمی بینم که عاشق خدا بودن جا و مکان نیاز داشته باشه ...

خب دیگه تکلیف مشخص شد ....  

 یکی اومده حرف از خدا زده ٫بیدارت کرده ٫ مستت کرده ... واویلا

ما موندیم و خدا ...

مونده که چه جوری باهاش راه بیای ....

الهی من ذاالذی ذاق حلاوه محبتک فرام منک بدلا؟!  (‌مناجات محبین)

فاینما تولوا فثم وجه الله   (‌ایه۱۱۵ سوره بقره)

من نمی گویم سمندر باش یا پروانه باش    *** چون به فکر سوختن افتاده ای مردانه باش

یا علی

میثم

  
نویسنده : میثم ; ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٤
تگ ها :

رئيس جمهور دستور آزادي 15 نظامي انگليسي را صادر كرد

سلام بر مهدی

رئيس جمهور در حين برگزاري كنفرانس رسانه‌اي امروز با انتقاد به سياست‌هاي نظامي‌گرايانه نخست‌وزير انگليس و با هدف نشان دادن رأفت اسلامي ايرانيان دستور آزادي 15 تفنگدار انگليسي را صادر كرد.

  
نویسنده : میثم ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۱
تگ ها :

غدير ثاني

بسم رب المنتظر المهدي


خـواهـي که رهـا از غم و هر واهمه باشي      بايد که تو دنباله رو فاطمه باشي
هر سال به يک نام و نشاني شده مشهور      امسال شده سال ابولؤلؤ کاشي


سلام. فرا رسيدن عيدالزهرا، غدير ثاني ، روز به درک واصل شدن طاغوت امت و فرعون زمان ، غاصب حق ولايت اميرمؤمنان و همچنين سالروز به امامت رسيدن گل سرسبد عالم امکان روحي و ارواحنا لتراب مقدمه فداء رو به همه‌ي دوستان تبريک ميگم. امسال ما با برائت شروع ميشه و با برائت هم ختم ميشه. امروز روزيه که همه دوستداران اهل بيت عليهم السلام در اون شاد هستند.كاش حضرت زهرا سلام الله عليها زنده بودند و ميديدند كه پاره كننده‏ي سند فدك امروز چطور شكمش پاره شد. (نواي وبلاگ هم با ذكر اميرالمؤمنين مزين شد.)


در اين خصوص در وبلاگ زياد نوشتم. در روايات داريم که پيامبر اکرم (ص) در زمان حيات خويش نيز اين روز را جشن ميگرفتند و به امام حسن و امام حسين عيدي ميدادند و ميفرمودند در اين روز قاتل مادرتان به درک واصل ميگردد و شيعيان پدرتان علي عليه السلام اين روز را جشن ميگيرند.


شايد در ذهن همه‌ي شما باز هم يک علامت سئوال نقش ببنده!!!! نکنه اشتباه باشه.... نکنه....! براي همين مطلب : آيا محبت مخالف لعن است؟؟  که سال قبل در ايام شهادت حضرت زهرا سلام الله عليها نوشتم رو ميتونيد مطالعه کنيد. در اين مقاله ميبينيم که لعن کردن في النفسه (برخلاف ادعاي بعضيها) کار ناپسندي نيست چرا که خداوند در قرآن خود بارها لعن ميکند و همچنين حضرت داوود و عيسي ابن مريم علي نبينا و آله و عليهما السلام نيز بنا به نص صريح قرآن اقدام به اين عمل نمودند. ( لُعِنَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ بَني‏ إِسْرائيلَ عَلى‏ لِسانِ داوُدَ وَ عيسَى ابْنِ مَرْيَمَ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ (مائده-78))در قرآن مجيد مصدر لعن 41 بار به صورتهاي مختلف در 36 آيه آمده است که از اين تعداد 20 عدد مستقيم از جانب خداوند صورت گرفته است. خوب حالا ممکنه اين سئوال مطرح بشه که از کجا معلوم که خليفه‌ي ملعون دوم مستحق لعن هست؟ در مطلب: ظلم به حضرت زهرا(س) گناه کبيره است يا صغيره؟ به اعتراف علماي اهل سنت ميبينيم که خليفه‌ي دوم ظلمي در حق شفيعه‌ي روز جزا، حضرت زهراي مرضيه سلام الله عليها انجام دادند که قابل وصف نيست. منتهي در ادامه براي توجيه کار عمر لعنة الله عليه گفته‌اند که فَاِنَّ هذا لو ثبت انّه خطا، لم يكن كبيرة بل كان من باب الصّغائر التي لاتقتضي التَبرّي، و لا توجب زوال التّولّي يعني اگر ثابت شود كه اين برخورد (عمر و ابوبكر با فاطمه) خطا و گناه از آن‌ها بوده،  گناه كبيره نيست، بلكه از گناهان صغيره‌اي است كه موجب بيزاري از آن‌ها،‌ و قطع دوستي با آن‌ها نخواهد شد! !!! و در پايان استدلالمون در مطلب: آرام گريه کنيم... تنها با استفاده از آيات قرآن و مهمترين کتب اهل سنت يعني صحاح سته اثبات ميشود که عمر و ابوبکر لعنة‌الله عليهما مورد لعن خداوند و رسولش و لعنت کنندگان هستند که در روايات داريم که اين لعنت کنندگان شيعيان اميرالمؤمنين ميباشند.


اي بـر تــو ابـوبـکـر ستـمگر لعـنت       بيش از تو شود عمر مکرر لعنت
برعايشه و حفصه و عثمان و يزيد        بر هر که بود دشمن حيدر لعنت


در اصول کافي آمده است که امام صادق عليه السلام در انتهاي هر نماز 4 زن و 4 مرد را مورد لعنت قرار ميدادند. از مردان ابوبکر و عمر و عثمان و معاويه و از زنان عايشه و حفصه و هنده و ام حکم لعنة‌الله عليهم. و در آخر دو مطلب: سب خلفاء اجتهاد است يا گناه! در بيان اين مطلب که با فرض اينکه شيعيان خلفاء را سب ميکنند ، طبق عقايد اهل سنت اين کار ، امري کاملا طبيعي است. باور نميکنيد؟؟ مطلب رو ببينيد!! و همچنين مطلب سياه يا سفيد! در بيان وظايف ما در قبال اينگونه مسائل. خوندن مطالب رو اگه قبلا نخونديد به همه‌ي دوستان توصيه ميکنم.


اما... مطلب معجزه‌ي ابولؤلؤ از وبلاگ فضائل اهل بيت از دوست عزيزم سيدمحمد يزداني درباره نامهاي اين روز از زبان اميرالمؤمنين عليه السلام و مطلب عيدالزهراء مظهر برائت از دشمنان اهل بيت از وبلاگ خليفه‌ي دوم هم مطالب جالبي هستند. ضمن اينکه به تازگي شنيدم که مطالبي در باب دين ابولؤلؤ مطرح ميکنند. در اين قسمت هم ميتونيد مطلبي در بيان اثبات توحيد ابولؤلؤ مطالعه کنيد. انشاءالله که همه بتونيم تولي و تبري کامل خودمون رو نسبت به دوستان و دشمنان اهل بيت عليهم السلام بطور کامل به فعليت برسونيم. روايتهاي توي کامنتها رو هم اگه دوست داشتيد بخونيد.


هر کس که بگويد که تبري ضرر است      او را نـه ز ديـن و نـه ز دنـيـا خـبــر است
فـــرزنــد عـلــي اگـر تــبــري نــکــنــد        از نسل علي نيست، زنسل عمر است


اللهم عجل لوليك الفرج و العافية و النصر و اجعلنا من خير اعوانه و انصاره و شيعته و المستشهدين بين يديه.

برگرفته از وبلاگ ایران اسلام  حق کپی رایت  محفوظ بود  !!

  
نویسنده : میثم ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٩
تگ ها :

 

سلام

شهادت امام حسن عسگری رو به همه شیعیان جهان تسلیت می گو یم ٫ و همچنین سالگرد به امامت رسیدن مولایمان را به همه شما تبریک عرض می کنم.

یا علی

  

نویسنده : میثم ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۸
تگ ها :

شهيد دانشگاه ديترويت

بسمه تعالی

(نویسنده خانم ندا پیروی ٫ برگرفته از سایت لوح)


همه صدایش می کردند دختر حاجی. پدرش از دم کلفت های بازار بود. دختر را با اتول شخصی و شوفر می فرستادند دبیرستان که مثلا درس بخواند وبعد هم بشود صاحب کمالات و مایه ی مباهات . خانم را از خانه با چادر و روبنده راهی می کردند ، ولی طرف پایش که می رسید به حیاط مدرسه ، همان جا رخت و لباس اضافی را انگار که وصله ی نا جوری باشد می چپاند توی یک کیف پارچه ای و می رفت به سمت مستراح ...
چند دقیقه بعد اگر خود حاجی را هم می آوردند ، به جا نمی آورد دختر را .
آن موقع ها می گفتند مینی ژوب ... همان دامن کوتاه. به قاعده ای که یکی دو وجب بالاتر از زانو باشد .
یک تاب تنگ و چسبان هم می پوشید ، با دو تا بندینک که روی شانه ، درست جای حلقه آستین نداشته ی لباس گره می خورد . یک سینه ریز ظریف به اضافه ی گوشواره و النگو و...خلاصه هر زلم زیمبویی که آن موقع ها مد روز اعیان و اشراف بود..هر روز یه رنگی و یه مدلی. چه میدانم ... بزک هم می کرد. موهای بلندی داشت ...مشکی ، می ریخت تا پایین کمرش. خلاصه فتنه ای بود. از بوی عطرش می فهمیدند امروز آمده یا نه .
می گفتند حاجی سر و سری با دربار و این سرهنگ مرهنگ ها دارد ، پای ثابت مهمانی هاست . اما مثلا حواسش جمع بود که یکوقت پای اهل و عیالش به این جور جاها باز نشود. غافل از این که اهل و عیال برای خودشان کاسبی راه انداخته اند.... حاجی البته خودش این کاره بود ولی محض اعتبار و آبرو ، جلوی معتمد های بازار هم که شده ، خوب در می آمد.

دخترک را می گفتم. همه را فریفته بود . مایه دار ها را یک جور، خوشگل تر ها را جور دیگر، دست آخر آن ها را که نه بر و رویی داشتند و نه پول و پله ای ، کرده بود غلام حلقه به گوش خودش.خلاصه گلوی همه پسر ها پیشش گیر بود. هر روز با یکی شان می گشت .خب البته با بعضی ها بیشتر رفیق بود ، جریان قمه کشی هم اصلش سر این بود راه افتاد ...
البته بودند چند نفری که خیلی کاری به کار دختره نداشتند اما خب دختر حاجی زیر بار بی محلی نمی رفت. می خواست حرف اول و آخر را خودش بزند . کارش را هم خوب بلد بود.
با هزار جور ترفند همه را گلو گیر کرده بود ...
دخترک با همه ی بیا برویی که داشت یک چیزی همیشه آزارش می داد. همه جور پسری عاشقش بودند ولی اصل کاری حتی نگاهش هم نمی کرد: حسن . که از همه خوشگل تربود ، حتی از همان دختر حاجی ، با همه ی بزک دوزکش...
چشم های خرمایی حسن با آن مژه های بلند و فر خورده اش ، حواس پسرها را هم پرت می کرد، چه برسد به دخترک.
چهره ی حسن زیبا بود ، از آن پسر های تو دل برویی که لنگه ندارند. بلا ندیده انگار سرخاب سفیداب کرده باشد ، صورتش کأ نه عروس دم حجله برق می زد. خوش قد و قامت هم بود. قد بلند و اندام کشیده داشت. موهایش هم رنگ چشم هاش بود، خرمایی و لخت .
چی بگم؟ لباس هایش معمولی بود ولی هر چه می پوشید بهش می آمد. هر لباسی که به تن حسن می رفت کلی قیمت پیدا می کرد ، بس که خوش قد و بالا بود .
یک روز خود حسن آمد پیش عزیز و بهش گفت که دیگر محال است پایش را به آن مدرسه بگذارد . عزیز هر چه کرد که حسن زبان باز کند و بگوید چه شده ، فایده نداشت.
عزیز اصرار کرده بود که لا اقل تا آخر سال صبر کند ، ولی حسن زیر بار نرفت ،
همان وسط سال پرونده اش را گرفت و رفت مدرسه ی کمال وتا آخر هم همان جا ماند. بعد ها جریان دختر حاجی را برای عزیز تعریف کرده بود :
دختره چند روزی می شد که روی خوش به کسی نشان نمی داد ... فکر حسن دیوانه اش کرده بود .بالاخره هم کاسه ی صبرش سرازیر می شود و می آید سر وقت حسن ...همان جا سر کلاس درست وقتی که همه رفته بودند برای ناهار و حسن طبق معمول نرفته بود، دختر نیمه برهنه ی حاجی از در می آید تو ....حسن حتی سر بلند نمی کند ببیند چه کسی آمده .......اتاق پر از بوی تند عطر می شود...... دختر یک راست می آید سراغ حسن .......کنار صندلی اش ........زل می زند به حسن....... حسن اعتنایی نمی کند......... یکدفعه دخترک بازوی راست حسن را می گیرد.....دست حسن خط می خورد......می آید بازویش را از دست دختر بکشد بیرون که ...
آخه تو با این چشمای قشنگت چرا از من بدت می یاد ؟ رو تو کن به من ......بذار ببینمت....
حیف این چشمای قشنگ نیست....
این ها را دختره بهش می گوید ... دقیقا عین همین ها را . حسن از کلاس می زند بیرون. حتی وسایلش را هم جمع نمی کند . فردایش می آید کیف و کتاب هایش را بر می دارد و می رود...
حال خوشی نداشت ،انگار نه چیزی می دید و نه چیزی می شنید. تازه شب می فهمد که دخترک شیشه ی عطر کذایی ا ش را خالی کرده لای یکی از کتاب ها و پشت کتاب هم کلی پرت و پلا نوشته....

* * *
سرم را از روی پای عزیز بر می دارم و تکیه می دهم دیوار.
_ چی براش نوشته بود ؟
_ چه می دونم ننه ... فقط داییت همچی که خوندش ، پارش کرد و انداختش تو سلط خاک .
_ حالا اسمش چی بوده این دختر حاجی ؟
_ همون دختر حاجی دیگه... لابد اسمش بوده که این جوری صداش می کردن.
می خندم .
_ آخه این که اسم نشد.....دختر حاجی !
عزیز توجهی نمی کند . انگار رفته باشد توی فکر. خیره شده به کتاب زبانی که انداخته ام
کنار تخت. سکوتش طول می کشد. بعد مثل وقت هایی که به روضه گوش می کند ، بالا تنه اش را به سمت چپ و راست حرکت می دهد . آرام و ریتم دار مثل تکان های گهواره ...
حس می کنم بغض کرده ... چمشهاش پر از اشک می شود ، می دانم با اولین پلک زدن اشکش سرازیر می شود روی گونه اش . طاقت نمی آورم . دست می اندازم دور گردن عزیز و میگیرمش تو بغلم .
_ اِ عزیز جون... دیگه قرار نشدا...

اشکش جاری می شود و می ریزد روی شانه ام .
با دست چپم موهایش را نوازش می کنم. هم چنان در آغوش من است و هم چنان هم گریه می کند. نمی دانم گریه ی مادر بزرگ ها را دیده ای یا نه . گریه کردنشان هم با ما فرق دارد.
اشک که می ریزند حس می کنی یک زخم کهنه و پوسیده دوباره بعد سال ها دهان باز کرده.
مانده ام چطور آرامش کنم که خودش از بغلم بیرون می آید . اشک هایش را پاک می کند و
با سر اشاره می کند به کتاب زبان .
_ دایی ات زبون ِ این آمریکایی ها رو مثل بلبل بلد بود .....
دوباره لایه ی نازک اشک ، چشمهایش را می پوشاند.
_خدا عذابشونو زیاد کنه....
زنگ در را می زنند . حوصله ی آدمی زاد ندارم.
_ عزیز کیه تورو خدا این وقت ظهر؟
_چه می دونم ننه .لابد پسر خالته اومده قابلمه ها رو ببره.
بلند می شوم در را باز کنم .همین یکی رو کم داشتیم : محمد حسن است ،البته از وقتی علی آباد کتول قبول شده ، صدایش می کنم کتول زادگان. کلی حرصش می گیرد.

_ وقت کردی سلام !
_ علیک ! تو این جا چی کار می کنی؟
_دیگه رو تو زیاد نکن . برو خدا رو شکر کن درو برات وا کردم.
صدای عزیز از آشپز خانه بلند می شود :
_ شد شما دوتا دختر خاله پسر خاله به هم برسین یکی به دونکنین؟

***

حسن تازه دیپلمش را ازدبیرستان کمال گرفته بود . سال 52 بود یا 53 درست یادم نیست.
همان روز ها بود که یک نامه از آمریکا برایشان آمد . مصطفي پسر عموی حسن یک دعوت نامه فرستاده بود تا حسن هم برود آن جا و درسش را همان جا ادامه بدهد. بعد از آن هم چند بار از آمریکا زنگ زد. خلاصه حسن هوایی شد . پایش را کرد تو یک کفش که باید بروم آمریکا .
اصرار عزیز و آقا افاقه نمی کرد . عزیز می گفت می خوای بری کفرستون چیکار کنی؟ بری قاطی یه مشت از خدا بی خبر ؟ بری اونجا چشمت بیفته به چهارتا نامسلمون لخت و عور ، مسلمونی یادت بره؟ حسن هم به عزیز گفته بود اگه می خواستم کاری بکنم همین جا می کردم ، بعد جریان دختر را برای عزیز تعریف می کند. با این همه نه آقا و نه عزیز دلشان رضا نمی داد . دست آخر رفتند پیش شهید بهشتی . خدا رحمتش کند .
نه گذاشت و نه برداشت رو کرد به حسن و گفت برو به سلامت فقط زود بر گرد و مواظب
باش بیراهه نری...
چند ماه بعد حسن شده بود دانشجوی مهندسی عمران دانشگاه دیترویت ایالت میشیگان .
هم درس می خواند و هم زبان یاد می گرفت . همه این ها به کنار ، کار هم می کرد.
ظرف می شست ، بستنی می فروخت ...حتی یک عکس هم دارد کنار ماشین بستنی فروشی.
همه ی خرجش را خودش در می آورد . آقا فقط ماهی ده تومن بهش می داد .تازه گفته بود که همین هم قرض است و باید بعدا پسم بدهی . آقا از همان اول همین طور بود . پول الکی به کسی نمی داد. همان موقع عمو احمد همه ي خرج پسرش را می داد . با این همه درس آقا زاده شش سال تمام طول کشید. فقط دوسال به خاطر زبانش می رفت کالج ،کار هم نمی کرد ....
چند ماه طول کشید تا حسن به دانشگاه تازه اش عادت کند. کم کم همه دانشجو ها فهمیدند که این دانشجوی خارجی مسلمان چه استعداد و هوشی دارد . حسن درست و حسابی درس می خواند .
اوایل کار خیلی سخت می گذشت اما به مرور که زبانش تکمیل شد ، درسش هم ترقی کرد.
کم کم رقیبی برای حسن نماند . شده بود شاگرد اول دانشکده شان. خیلی ها شیفته ی اخلاقش شدند. چند تایی از این سیاه پوست های دیترویت آمده بودند پیشش و از ایران و اوضاعش سوال می کردند . بعد ها هم یکی دو تاشان مسلمان شدند.
به تدریج حسن وارد کار های دیگری هم شد . برادرش سید علی هم زمان در نجف درس طلبگی می خواند. با هم رابطه داشتند . با زحمت زیاد اعلامیه های امام را از نجف می فرستاد برای حسن و حسن همان جا از روی اعلامیه ها کپی می گرفت و بین بچه های انجمن اسلامی پخششان می کرد . گاهی اعلامیه ها را ترجمه می کرد و در محله های مسلمان نشین دیترویت که کم هم نبودند پخش می کرد . اغلب مسلمان های آنجا سیاه پوست بودند و ستم کشیده . زود جذب می شدند. البته فقط سیاه پوست ها نبودند ، خیلی های دیگر هم نم نمک سراغ حسن آمدند. یکی از همین مجذوبه ها دختری بود به نام کارولین.
کارولین هم کلاسی حسن بود. یک دختر آمریکایی اهل همان شهر و از یک خانواده ی نسبتا ثروتمند.دخترک با چند تا از دوستانش درآپارتمانی نزدیک دانشگاه زندگی می کردند. دختر آمریکایی همان سال اول عاشق می شود و کم کم کاربه جاهای باریک می کشد و گلویش پیش حسن گیر می کند. اوضاع این قدر خراب می شود که حسن مجبور می شود کلی از کلاس ها و واحد هایش را با هزار بدبختی جا به جا کند ....
تابستان سال سوم بود که حسن آمده بود ایران .نزدیکی های ظهر تلفن زنگ می زند . عزیز گوشی را بر می دارد . به قول عزیز این نامسلمون ها زبان آدمی زاد هم بلد نیستند.
فوری حسن را صدا می کند که بیا از خارج است . حسن گوشی را می گیرد و صدای کارولین را تشخیص می دهد . دخترک بیچاره زنگ زده بود جواب آخر را از حسن بگیرد !
قبل تر ، حسن گفته بود که باید مادرم اجازه بدهد وتا عزیز اجازه ندهد ازدواجی در کار نیست .
کارولین همان جا پشت تلفن کلی اصرار کرده بود که همین حالا از عزیز بپرس ! بگو اجازه بدهد. بخت برگشته کلی التماس می کند . حسن پشت تلفن انگارکه جوک شنیده باشدشروع می کند بلند بلند خندیدن .این صحنه را همه یادشان هست خاصه عزیز . دست آخر حسن از کارولین عذر خواهی کرد و گفت عزیز اجازه نمی دهد و گر نه من که حرفی ندارم !
عزیز تعریف می کند که هر چند وقت یکبار کارولین برایش هدیه ای چیزی ا زآمریکا می فرستاده. بار آخر هم یک ساک کوچک پر از لوازم آرایش می فرستد.
به خیالش عزیز هم اهل این ادا اطوار هاست ! ....
قصه کارولین پر است از فراز و نشیب های عاشقانه...اما حسن انگار دل نداشت . یا داشت اما نمی لرزید . به قول خودش : دلی که بلرزه دل نیست. دل باید بشکنه .
نمی دانم از کجا این حرف ها را یاد گرفته بود . می گفت : دل ، لرزیدنی نیست. دل ، شکستنی است . دل تنها ظرفیه که شکسته اش خریدار داره.... دل شکسته، قیمتیه . قیمتشم خود خدا میده .
دل شکسته ، دل عاشق ِ. عاشقی که عشق وصال نداره . فقط عاشق ِهمین . عاشق معشوقش . اگه شده از دوریه ِ محبوبش می میره ولی صداش در نمی یاد. شکایتی نمی کنه ، حرفی نمی زنه ، کاری نمی کنه ، اصلا حیا می کنه خواسته ای داشته باشه...

حسن وقتی به این جا می رسید آه بلندی می کشید . چند لحظه مکث می کرد و بعد آروم ادامه می داد :
امان از دلی که بلرزه. که اگه بلرزه ، کدر می شه ، سخت می شه . دل سخت ، دیر میشکنه. بعضی دلا اینقدر سخت میشن که دیگه شکستنشون محاله . می شن دل نشکن . دل نشکن جاش تو آتیشه ...بین اطباقها ...یتقلقل بین اطباقها...
جوری حرف می زد که انگار تو زندگی اش هیچ وقت دلش نلرزیده ...حتی وقتی که کلاس پر از بوی تند عطر شده بود...حتی وقتی دستش خط خورد ....حتی وقتی........... وقتی کارولین برای اولین بارسر کلاس ازش خواستگاری کرد! اون موقع هم دلش نلرزیده بود . فقط کلی خندید . حسن وقتی می خندید ، قند تو دل آدم آب می شد.

عمر حسن کوتاه بود. چند ماه مونده بود به انقلاب که درسش تموم شد و برگشت. تازه کار پیدا کرده بود . کم از دو ماه بود که یک شرکت ساختمانی در جنوب استخدامش کرده بود ، با حقوقی بالا. اونجا هم حسابی کار میکرد.
چند روزی آمده بود تهران ، عزیز و آقا و بقیه را ببیند. از آبادان زنگ زد که تا ظهر خودش
را می رساند تهران .
نزدیک غروب شده بود و هنوز از حسن خبری نبود. عزیز و آقا کم کم نگران شدند . از صبح خیابان ها شلوغ شده بود . تظاهرات تا شب طول کشید . آقا یکی را فرستاد بیمارستان سوم شعبان ، دلش شور می زند .
بالاخره بعد اذان سر و کله ی حسن پیدا شد . سالم و سلامت ، به قول عزیز سر و مر و گنده .
حسن همان ظهر رسیده بود تهران بعد دید که تظاهرات شده و همه جا شلوغ است رفته بود قاطی جمعیت .
بعد از شام به عزیز گفت که وسط شلوغی ها رفته با بی بی سی مصاحبه کرده . می گفت تعجب کرده بودند از حرف زدنم . اول فکر کردند که آمریکایی هستم و آمده ام ایران مسلمان شده ام . بعد که قصه را تعریف کردم برایشان ، یکی شان آمد جلو دست داد و خوش و بشی کرد و بعد خیلی آهسته طوریکه انگار نمی خواست بقیه بشنوند، گفت که از خیر این مصاحبه بگذرم و بروم رد کارم . طرف حسابی ترسیده بود . نمی دانم چه دیده بود از ساواکی ها که این قدر اصرار می کرد از آنجا بروم و مصاحبه نکنم .می گفت این ساواکی ها رحم ندارند. مخالف رژیم هستی ، باش . اما برای خودت ، پیش خودت . ساواکی ها خیلی ساده تو را می کشند .کاری ندارند کی هستی چی هستی ، کجا بودی فقط سرت را زیر آب می کنند همین . مانده بودم این خبر نگار آمریکایی چرا دلش برای من سوخته؟
گفت حیف است ، تازه درست را تمام کرده ای ...بی جهت آینده ات را تباه نکن . خلاصه حرف هایش را که زد دستش را گرفتم و گفتم : ببین دور و برت را ! خون من از خون این جوون ها رنگین تر نیست . منم یکی مثل اینها.

حسن مصاحبه ی جانانه ای می کند آنهم به زبان اصلی !. گروه خبری بی بی سی سوژه ای مناسبتر از او در تمام آن سال ها پیدا نکرده بودند . جوان ِمسلمان ِ ایرانی ِ تازه از آمریکا بر گشته ی مهندس ، که انقلابی هم بود . که سرش درد می کرد برای درد سر .که انگارمیخواست آن چهار سالی را که ایران نبوده جبران کند . هنوز یک ماه نمی شد که از آمریکا بر گشته بود از مهد قدرت و ثروت و تمدن. از دامن غول صنعت و اقتصاد . از لابلای تورهای دانتل ، مانکن ها ، موهای بلوند ،چشم های آبی ..... و با این همه آن روز رفته بود که بگوید این آمریکا و انگلیس هم نمی توانند کاری از پیش ببرند . تکلیف شاه و نوکرانش که روشن است.
این حسن بود . همان حسن چهار سال پیش. با هما ن لباس همیشگی ، با همان زیبایی همیشگی و با همان لبخند همیشگی اش . درست مثل همیشه . تکان نخورده بود . فقط یک طوری شده بود . مخصوصا چشم هایش که خیلی مظلوم تر شده بودند ، مثل پسر بچه های یتیم . حسن وقتی می خندید همه ی اجزای صورتش می شکفت و از هم باز می شد ....به جز چشمهایش که این آخرها غم ناک شده بودند . ته نگاهش از یک غمی ...شاید از یک دل شکستگی .. چیزی ... حکایت می کرد . اگر نگاهت را فقط به چشمهایش به آن چشم های خرمایی زیبا می دوختی ، غصه ات می شد .


* * *

می روم سراغ عزیز تا بقیه ی قصه را تعریف کند. البته عزیز هر بار یک جور قصه می گوید اما هر دفعه اصل داستان همانی است که بود.
محمد حسن هم می آید سر وقت یخچال. بهش می گویم که داشتیم از دایی حسن حرف می زدیم
اسم دایی را که می شنود ذوق مرگ می شود! . انگار که یک چیزی یادش آمده باشد ، سیبش را می گذارد روی کابینت ومیدود سمت اتاق . بعد کیفش را بر می دارد و می آید سراغ من.
_یه دقه بیا اینا رو ببین . یه قصه اس . در مورد دایی حسن .
نگاه می کنم به برگه هایی که از کیفش در آورده.
همه را می دهد دستم.
_ بخون ببین چه طوره . برا نشریه مون نوشتمش.
به زور جلوی خنده ام را می گیرم . همین کم مانده که محمد حسن هم بشود نویسنده.
_ اینا رو کی نوشتی؟
_ قبلنا نوشته بودم.حالا تو بروبخون ببین خوشت میاد.
بهش لبخند می زنم که مثلا باشه و حتما خوشم میاد.
برگه به دست می روم سمت اتاق .در را می بندم و شروع می کنم به خواندن:

"همه صدایش می کردند دختر حاجی. پدرش از دم کلفت های بازار..."

* * *
چند هفته بعد از مصاحبه ی حسن ، عزیز و آقا میروند مشهد. قرار می شود حسن و برادرش مهدی هم بعدا بروند.
جاده مشهد نزدیک بجنورد یک دره ی عمیق بود هنوز هم هست . برای همه مان شده کانه آیینه ی دق. دره را می گویم . اطراف دره یک کارگاه بوده ، حالا کارگاه یا مرغداری یا چی نمی دانم.
اصلا نمی دانم .یادم هم نمی آید.
فقط می دانم که از همان تهران یک آمبولانس تمام مدت ،ماشین حسن را تعقیب می کرده.
نزدیک همان دره که میرسند ....
خود آمبولانس می زند به شورلت قهوه ای و می فرستدش ته دره . چند دقیقه بعد کارگرهای همان کارگاه ، با هزار مکافات بدن های نیمه جان حسن و مهدی را به بالای دره می رسانند .
و ماشین آمبولانس ....
سه سرنشینش حاضر و آماده منتظر ایستاده بودند . منتظر نعش ها . لاشخورهای بی شرف. خودشان دو مجروح را سوار می کنند و می برند به سمت اولین بیمارستان . مهدی بین راه جان می دهد.
آمبولانس به بیمارستان می رسد. حسن را فوری می برند اتاق عمل .
ماشین آمبولانس و هر سه نفری را که داخلش بودند نگه می دارند .
مهدی را می برند سردخانه...
دکترها می خواستند تلاششان را بکنند . دکترها می خواستند هر کاری از دستشان برمی آید انجام دهند. دکترها می خواستند خیلی کارها بکنند. اما حسن به هیچ کدامشان مهلت نداد.
قبل از اینکه عمل شروع شود با موفقیت به پایان رسید .
حسن برنده شده بود .حسن همان جا در اتاق عمل جان داده بود ...
حالا می توانست با خیال راحت ادعا کند که خونش رنگی تر از بقیه نیست . حالا می توانست با خیال راحت کنار در بیمارستان منتظر عزیز و آقا و بقیه بنشیند تا بیایند و جنازه ها را تحویل بگیرند .
دیگر لازم نبود که تا مشهد تخته گاز برود و شب را بیدار بماند. امشب خود مشهد می آمد پیشش. حالا راحت شده بود. خیلی راحت . فقط مانده بود که چرا این پرستار اتاق عمل این قدر گریه می کند؟ زل زده به چشمهای بسته اش ومدام اشک می ریزد . می خواست بهش بگوید که تورا به خدا شما دیگر شروع نکن !! دختر حاجی و کارولین کم بودند شما هم اضافه شدی!؟
می خواست بهش بگوید که عوض آبغوره گرفتن برود با مشهد تماس بگیرد تا بلکه عزیز و آقا زودتر بیایند و مرخصش کنند . می خواست بهش بگوید که خبر مرگش را با احتیاط و حساب شده به عزیز بدهند .می دانست عزیز طاقت نمی آورد....
* * *
قصه ی محمد حسن غافلگیرم کرده . نمی دانم چه بگویم . می دانم به محض اینکه پایم را از اتاق بیرون بگذارم ، شروع می کند نظر خواهی کردن . برگه ها را مرتب می کنم و از اتاق بیرون می زنم.
هنوز سیبش را تمام نکرده . نشسته یک گوشه و مشغول ورق زدن کتاب زبانم است . چشمش که به من می افتد با تردید نگاهم می کند:
_ خب چه طور بود؟
مواظبم که یک وقت تو ذوقش نخورد :
_ اولا که تبریک می گم ! ( خودم هم ازاین حرف زدنم خنده ام می گیرد)
_ تبریک برا چی؟
_ برا اینکه بالاخره یه نفر پیدا شد قصه ی دایی رو بنویسه . البته یه اشکالایی هم داشت .
اخم هاش می رود تو هم :
_ اشکال واسه چی؟
_واسه این که قصه ی دایی رو یه کمی تحریف کردی . مثلا اونجایی که از دختر حاجی و مدرسه نوشته بودی .....آخه آدم عاقل ! آقاجون کسی بود که بذاره پسرش هر مدرسه ای بره؟
تازه حتی تو همون مدرسه های آن چنانی هم این جوری نبود که هر کسی هر کاری می خواد بکنه و هر چی دوست داره بپوشه..
می پرد وسط حرفم:
_ خب حالا ! اون جاهاش دیگه تخیلی بود .
_ ا خب نمیشه که نصفش تاریخی باشه نصفش تخیلی !
_ چرا نمیشه ؟ قصه اس دیگه.
_ مگه شهر هرته که هر کی هر جور دلش خواست قصه بنویسه؟
همیشه همین جور است زود بهش بر می خورد با عصبانیت کتاب را می اندازد کنار و تقریبا داد می زند:
_ برو بابا تو ام ...اصلا کی از تو نظر خواست ؟
از نحوه ی عصبانی شدنش خنده ام می گیرد .نكاهش مي كنم و آرام زمزمه مي كنم :
_ به هر حال قصه ي قشنكي بود تبريك مي گم
نصف صفحه ی آخر داستان ،سفید مانده . قلم را به دست می گیرم و شروع می کنم به نوشتن :
روح حسن خیلی گسترده بود برای همین است که حسن را همه جا می یابی . نشانی دقیق می خواهی ؟ بنویس :
حد فاصل دانشگاه دیترویت ( واقع در ایالت میشیگان آمریکا ) تا شهر ری . مسجد جامع آستان قدس حسنی. پس شد از دیترویت تا سید الکریم . می پرسی دیترویت چه ربطی دارد به مسجد و شهر ری و ...خب توضیح می دهم .
راستش را بخواهی وقتی خواستند حسن و مهدی را دفن کنند ، بردندشان به یک قبرستانی در همان شهر ری. قبرستانی نزدیک به حرم . چندین سال بعد که حرم سید الکریم را گسترش دادند ، قبر حسن و مهدی هم داخل صحن افتاد . حالا مسجد جامع صحن ، آرامگاه ابدی حسن و مهدی شده و تو اگر روزی دلت برای قهرمان حقیقی این قصه تنگ شد و هوایی شدی ، برو همان جایی که گفتم . وقتی برو که مسجد خلوت است و دربانش هم سر حال . جهنم ضرر ! یک هزاری بگذار کف دستش و بگو آمده ام پی قبر سید حسن و سیدمهدی . خودش تورا می برد نزدیک یک ستونی و فرش مسجد را کنار می زند و بعد ...
و بعد تو می مانی و زلالی مرمر سپید و سرخی نوشته ی روی سنگ : سید حسن....به سال 1357 . دوست داشتی شهیدش را هم خودت اضافه کن . کسی چه می داند ؟ شاید اگر روزی روزگاری گذرت به دانشگاه دیترویت هم افتاد و رفتی و سری هم به دانشکده ی فنی زدی ، درست روبروی در ورودی ، آن بالا روی دیوار ، چشمت به یک تصویر آشنا بیافتد. کسی چه می داند ؟ شاید عکس حسن را زده باشند به دیوار و زیرش با رنگ سرخ نوشته باشند : شهید دانشگاه دیترویت .کسی چه می داند ؟
حالا تو به این حرف ها بخند. ولی انصافا همان قبل از انقلاب که دانشگاه تهران به هر جایی شباهت داشت الا دانشگاه ...، چه کسی فکر می کرد که یک روز مقابل درهای ورودی همه ی دانشکده ها ی دانشگاه تهران، آن بالا روی دیوار ، این همه عکس بچسبانند و بنویسند شهدای دانشگاه.
سیب را که بالا بیندازی هزار چرخ می خورد تا بیفتد پایین.می دانم و می دانی روزی خواهد رسید که من و تو هم میرویم همان جا زیر خاک . فقط این را نمی دانم که بعد رفتنمان ، عکس هامان بالای کدام دیوار خواهد رفت ؟ دلم می خواست وسیع باشم و سیال ، مثل حسن . و جاری شوم از دیترویت تا سید الکریم....

  

نویسنده : میثم ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٧
تگ ها :

واويلا...

سلام

امروز داشتم توی یو توپ سرچ می کردم و به یک مداحی زیبا از حاج محمود کریمی برخورد کردم.

نیم نگاهی به نظراتش انداختم و این جمله نظرم رو جلب کرد و خواستم شما هم ببینید و درباره اش فکر کنید.

I was just curious to watch Ashura in Iran. Funny, that I'm Jewish and find these songs so relaxing and listen to them all the time now!

  
نویسنده : میثم ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٦
تگ ها :

يک بهتر از صفر !

سلام بر مهدی (عج)

رهبر معظم انقلاب اسلامي، در اجتماع دهها هزار نفر از زائران و مجاوران حرم مطهر رضوي، ايجاد كشوري آزاد، مرفه، سربلند و برخوردار از پيشرفتهاي علمي را خواست ملي ايرانيان دانستند و تأكيد كردند: ايران براي دستيابي به دانش هسته اي طبق مقررات بين المللي عمل كرده است اما اگر قرار باشد با ابزار شوراي امنيت بي قانوني كنند و حق مسلم ملت ايران را ناديده بگيرند ما هم مي توانيم بي قانوني كنيم و خواهيم كرد.

کلمه به کلمه این جملات را باید با دقت بخوانیم !  این است زمانی که ان عزیز فرمودند اگر لازم شد کربلای حسینی در پیش خواهد بود نه یک صلح حسنی٫ مشکل غرب اینست که هنوز نمی خواهد قبول کند که ما ایرانیان مسلمان رو نمی شناسد.

اسلام موهبتی است که ایرانیان با ان توانستند قدرت خود را کاملتر کنند. امپراطوری ایران مشکلی از لحاظ قدرت نداشت ! اما این ضعف قدرت معنوی بود که علت شکست در میدان نبرد شد و از انجا بود که ایرانیان و اسلام به هم گره خوردند.

پیشنهاد می کنم کتاب خدمات متقابل ایران و اسلام نوشته شهید مطهری را  از اینجا بخوانید.

این چند سالی که تو غربت هستم تجربیات جالبی در برخورد با ایرانیان داشتم ! اولا به خاطر ظاهرم !‌ فکر می کنند که اگر با من مباحثه کنند و من رو شکست بدهند انگار که دولت ایران رو زیر سوال بردند و .... زهی خیال باطل !  دوما که انهایی که ایران نیامدند بعد از انقلاب فکر می کنند که ایران همانطور مثل قبل انقلاب هستش !  و خیلی چیزها رو که ما می گوییم باور نمی کنند !

تو این برخوردها حدود سال ۸۰ -۸۱ خیلی ها هر چی که دل تنگشون می خواست می گفتند !

اما بعد از اینکه تعلیق رو که ایران به طور داوطلبانه کرده بود خاتمه داد ٫ همه خیلی ها یک دفعه شکه شدند که اه ! این دولتی که یک عمر فکر می کردند همشون جمیعا دزد و غارتگر و .... هستند پس چی شد !‌ ظاهرا یک چیزی به اسم شجاعت دارند ! 

و می گفتند که تنها کسی که بتونه ایران رو سربلند نگه داره همین کسانی هستند که ما بهشون یک زمانی بد و بیراه می گفتیم.

و پس از این ماجرا خودم دیدم که همون اشخاصی که سال ۸۰  به مقام معظم رهبری حرفهای رکیک می زد با خودم به حوزه رای گیری اومد و هر ۲ بار اینجا ٫ با اینکه باید به شهر دیگه برای رای گیری شرکت می کردیم و هر ۲ بار هم به اقای احمدی نژاد رای داد!‌ 

درسته که این این ادم ها زیاد نیستند اما هستند ! یک از صفر بهتره  !‌ نیست ؟

حالا چند شب پیش در مسجد بودیم و اخبار ضبط شده شبکه دو را داشتیم از ایران سیما پخش می کردیم (‌البته ماهواره داریم ولی اون زمان اخبار پخش نمی شد از ایران ٫‌یکی از کاربرد های مفید ماهواره ! ) و  به محض اینکه اخبار صحبتهای اقا رو تو  حرم پخش می کرد و اقا التیماتوم داد  یک دفعه یکی گفت صلوات ! 

امروز با یکی از رفقا داشتم صحبت می کردم تو ایران و می گفت چه خبر از اونجا به نظرت امریکا حمله می کنه یا نه ؟ گفتم :‌عزیز من ٫ من سیاست مدار نیستم اما یک سوال دارم از شما ٫‌اگر امریکا می تونست یک فشنگ به سمت ایران شلیک کنه فکر میکنی دریغ می کرد ؟  با فلسطین و عراق و افغانستان دارند چی کار می کنند ؟

این همه حملات موشکی که سیا می کنه مگه نمی بینید ؟ اگر می تونست فکر می کردین به ایران حمله نمی کرد ؟ 

با بوسنی چی کار کردند !

پس بشینید و نظاره کنید.... مسولین ما در هر زمان بهترین عکس العمل رو نشون دادند...

یک پیشنهاد :

شنیدین که کره شمالی ۲۵ میلیون دلار پولهای که مسدود شده داره می گیره که همه چیزش رو ببنده ؟

فکر نمی کنم ما هم بد باشه همـــــــــــــــــــه پولهای مسدود شده مون رو در مقابل ۲ ماه تعلیق پس بگیریم فکره بدی باشه ! ما که ۲ سال تعلیق داشتیم این ۲ ماه هم روش در عوض

 ۱-میلیاردها دلار پول ایران بهمون برمیگرده

۲- و از لحاظ سیاسی سر به سر می شیم ! یعنی تعلیق کردیم اما امتیاز گرفتیم ....

 ۳-و توپ رو هم انداختیم تو زمین اونها که اره یا نه بگن !

۴- با اون پول می توانیم بعد از ۲ ماه دهها برابر جبران اون ۲ ماه رو بکنیم

۵- دهن شورای امنیت هم بسته میشه !

شایدم من دارم اشتباه می کنم و تعلیق نکردن ازرشش بالاتر از این حرفها باشه و اونجوری تو دید مردم دنیا ما پول دوست معلوم می شیم !‌ 

به هر صورت انشالله که امسال سال پر برکتی برای همه باشه.

یا علی

 

  
نویسنده : میثم ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۳
تگ ها :

سخنی از ولی عصر (عج):

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ

صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ

في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ

وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً

حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

انا غير مهملين لمراعاتكم, و لا ناسين لذكركم, و لو لا ذلك لنزل بكم اللاواه, واصطلمكـم الاعداء. فـاتقـوا الله جل جلاله و ظاهـرونـا.


ما در رعايت حال شما كوتاهى نمى كنيم و ياد شما را از خاطر نبرده ايم,كه اگر جز ايـن بود گرفتاريها به شما روى مىآورد و دشمنان, شما را ريشه كـن مى كردند. از خدا بترسيد و مارا پشتيبانى كنيد.

یا علی

  

نویسنده : میثم ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢
تگ ها :