روز ششم

 

الهي، از نماز و روزه‌ام توبه كردم؛ به حق اهل نماز و روزه‌ات توبة اين نااهل را بپذير!

الهي، به فضلت سينة بي‌كينه‌ام دادي، به جودت شرح صدرم عطا بفرما!

الهي، من «الله الله» گويم، اگر چه «لا اله الا الله» گويم.

الهي، الهي موجب ازدياد حيرتم شده است؛ اي علم محض و نور مطلق، بر حيرتم بيفزا!

  
نویسنده : میثم ; ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٩
تگ ها :

امروز روز پنجم است كه در محاصره هستيم

. امروز روز پنجم است كه در محاصره هستيم, آب را جيره بندي كرده ايم, نان را جيره بندي كرده ايم. . . عطش همه را هلاك كرده; همه را جزشهدا كه حالا كنار هم در انتهاي كانال خوابيده اند, ديگر شهدا تشنه نيستند, فداي لب تشنه ات اي پسر فاطمه (س !)

آخرين برگ از دفترچه يادداشت يك از رزمندگان گردان كميل

 

ما سالهاست كه در محاصره هستيم !
محاصره « نام » و « نان ! »
« صداقت » را جيره بندي كرده ايم و « بازي هاي فضيلت كش سياسي »
همه را هلاك كرده, همه را جز كبوتران كه در سالهاي قحطي باران ,
بدنبال قطره اي آفتاب فقط آسمان آبي را انتظار مي كشند و بس !
ما سالهاست كه در محاصره هستيم !
از آسمان غبارآلود چقدر تشنگي مي بارد, اما ديگر لاله ها تشنه
نيستند.
آه! از اين همه عطش و آتش كه بر كام پنجره ها نشسته است !
و دريغ از پروانه و پرواز كه نگاه زخمي شهر را پر از خستگي كرده
است.
برادرم !
ما هنوز در محاصره هستيم !
و تو چه زيبا حصار تنگ دنيا را شكستي !
و حالا آمده اي! برادرم !
با مشكي پر از آفتاب و آينه! و دست در دست عشق, در ازدحام گل و
تكبير مي شكفي و ماعطشناك تر از هميشه با « چفيه » هايي پر از غزل
به پيشوازت مي آئيم.
گلهاي اشك و دلتنگي را به ياد آن روزهاي باروت و باران به
پايت پرپر مي كنيم و با دستهاي حسرت, مثنوي بلند نياز و شفاعت را
بر پيشاني تابوت تابانت مي آويزيم. دوباره, به ياد آن شب عاشورايي ,
كه آسمان « شلمچه » را با ستاره هاي خون آذين بستي, بر حماسه سبز
تو فصلي مي گشائيم و زخم هاي كهنه را مرور خواهيم كرد.
برادرم !
گلدسته هاي حرم « آقا » ثانيه شمار قدمهاي بي قرار تواند, و
كبوتران ضريح از شوق حضورت به پرواز درآمده اند.
اين غزل هاي زخمي و اين دلهاي ترك خورده را كه بدنبالت هروله
مي كنند, بر پنجره هاي فولاد دخيل بند.
اي زائر غريب الغربا!
ما هنوز در محاصره هستيم! و زمين تشنه باران است !
اينجا حتي هواي پاك آسمان را جيره بندي كرده ايم !
آه! چه سخت است, تنفس در آسمان بي پرنده و پرواز.
برادرم! سلام ما را هم به آقا برسان.
السلام عليك يامعين الضعفا السلام عليك. . .

 

 

 

آري برادرم, قدم در خاكي گذاشته ايم كه ريشه در آسمان دارد و
عشق. سر برخاك بگذار و حديث دلتنگي را بازگو. اينجا قدمگاه
فرشتگان است و ملائك بر اين خاك سجده ميكنند! اينجا قطعه اي از
كربلاست كه ياران آخرالزماني سيدالشهدا در ظهر عطش و آتش از
فرات وصل سيراب شده اند. و امروز من و تو زائرين بارگاه غريب
بي ضريحيم,! اما برادرم آهسته گام بردار و با چشم دل بنگر كه ضريح اين حرم به وسعت اشكهاي توست و گلدسته هايش تا آسمان آبي عشق
بلند است.!

 

با تو مي گويم
در جبهه, بعضي با آنكه شهيد آينده بودند, آنقدر در جبهه مي ماندند
تا آينده شهيد نشود.
خدا اين درد را نصيب آدمهاي بي ظرفيت نكند!
در جبهه, بعضي نيامده « شهيد » مي شدند و بعضي مي ايستادند تا
برايستادگي ها « شهادت » دهند.
آنروزها, بعضي بچه ها مرخصي را برخود حرام كرده بودندو خالي
شدن سنگرها را گناه كبيره مي دانستند.
آنها معتقد بودند كه « تكليف, » « تعطيل » پذير نيست.
از اينرو اهالي قله هاي غرب تعطيلاتشان را در طلائيه مي گذراندند
و اهالي جنوب براي هواخوري به يالهاي مهربان پنجوين پناه مي بردند!
آن روزها, همه نگاهها به آسمان بود و باران صميمانه چشمها را
مي شست
باتو مي گويم
بچه هاي جبهه مثل آئينه مي زيستند, شفاف وزلال !
رفتارشان, كردارشان, حرفشان و عملشان يكي بود
باتومي گويم
آنروزها, زندگي از پشت عينك مهرباني چه ديدني بود!

 

  
نویسنده : میثم ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٧
تگ ها :

بازم روز پنجم !!!

سلام

يک ادم خوبی ميگفتند : شما فقط مواظب گوش و چشم و زبانتان باشيد . بقيه خودش درست می شه ..... !!!!   

 

همش همين ! عجب چقدر جالب !  اما خود همين همچين اسون هم نيست !

به قول علامه حسن زاده املی :  جان بر لب رسد تا جام بر لب رسد .....

يا علی

 

  
نویسنده : میثم ; ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٢
تگ ها :

روز پنجم !!

 

 اگر موفق به درك حضور حضرتش شديد، سلام مرا به او برسانيد.

  
نویسنده : میثم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱۱
تگ ها :

روز چهارم !!!!

 

در حديث است از قول اميرالمؤمنين‏عليه السلام كه فرمود:

«بزرگترين دشمن، دشمنى است كه مكر و كيد خويش را بيشتر پنهان‏سازد».

 

حضرت امام‏قدس سره فرمود:

«... و آن چاهى كه از همه عميق‏تر است، چاه نفسانيت است‏».

 

 

  
نویسنده : میثم ; ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٩
تگ ها :