جمعه !

سلام !

امروز جمعه است !

يعنی باز قراره اين عصر جمعه هم بياد و بره ؟

يعنی باز قراره چشم هامون رو به سرخی غروب افتاب بندازيم و بگيم اين بار هم نيومد !

واسه اومدنش دعا کنيم ......

 

يا علی

التماس دعا  

 

  
نویسنده : میثم ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٢٩
تگ ها :

سردار عشق

« اي حسين(ع) ! تو در كربلا يكايك شهدا را در آغوش مي‌كشيدي ، مي‌بوسيدي، وداع مي‌كردي. آيا ممكن است هنگامي كه من هم به خاك و خون مي‌غلتم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاري و عطش عشق مرا به تو و به خداي تو سيراب كني؟ »

چگونه مي توان چمران را به فراموشي سپرد ؟

چمران، مرد سياست، مبارزه، علم، هنر و تقوي بود. دانش‎آموز ممتاز دانشكدة فني دانشگاه تهران كه با بورس دولتي جهت تحصيل به كشور امريكا اعزام گرديده بود، با اخذ مدرك (M.S) از دانشگاه تگزاس و كسب درجه P.H.D از دانشگاه بركلي كاليفرنياي جنوبي فارع‎التحصيل شد. 

محققي گرانقدر كه دانشمندي برجسته در فيزيك پلاسما به شمار مي‎آمد. عارفي بيداردل كه با نگارش كتاب انسان و خدا به وجهي جذاب و جالب به استدلالات منطقي و عرفاني دست مي يازد. دولتمردي سياستمدار كه محور سياست واقعي خود را به دور از تحريفات و دغل‎ بازي هاي متعارف بنا مي نهد

نظامي اخلا‏مند كه با اتخاذ روش جنگهاي نامنظم حماسه هاي جاويد در عرصه جهاد اسلامي بر پا مي‎كند كه حمله بر عليه جناحهاي اسرائيلي با تعدادي كمتر از 25 نفر و آزادسازي تپه هاي  الله  اكبر از چنگ متجاوزين عراقي تنها گوشه‎اي از دلاوريهاي ايثار گرانة اوست آن چه كه ياد چمران را بيش از هر چيز زنده نگه مي‎دارد، روحيه سرشار از مقاومت اوست. 

چمران چنين است كه امام مي‎فرمايد: دكتر چمران مايه مباهات و افتخار مكتب اسلام است كه مكتب اسلام چنين فرزنداني را در دامان خود پرورش مي‎دهد

اندوهي كه دكتر مصطفي از مفارقت با علي(ع) به‎ويژه اعتقادي كه به بي‎مايگي خويش در برابر آن بزرگوار داشت. در تمام دست نوشته‎هاي او مشهود است. او مولاي خود را به ظاهر تمام وجوه انساني كه در او سراغ داشت مي‎شود. شجاعت علي(ع) در دوران كودكي، علم و ادب علي(ع) در جواني و در واپسين سالهاي عمر و در عين وزارت، مفتون ايمان و عرفان علي(ع) بود.

چقدر در اثر ايمان مورد اهانت قرار گرفت زماني كه مصطفي سكه‎‎اي كه براي خريد نان گرفته بود. به سائلي در ميان راه بخشيد و بدون نان به خانه بازگشت و البته كتك مفصل خورد. از بخشيدن پول به مستمند بي‎نوا حتي به شرط تحمل كتك و با وجود كمي سن، سخني به ميان نياورد.

از عطوفت و نوع دوستي و ظرافت طبع او خاطرات بسياري بوده. چنانكه در باران آتش‎زاي خمپاره و گلوله، كنار تك شاخه گل آفتابگرداني مي‎ايستد و مدهوش زيبايي اين گل كه در ميان آتش و خون و قامت راست كرده، شده است.

يا بارديگر در جاده‎اي بسيار ناامن، ماشين را متوقف مي‎كند وگنجشگ كوچكي كه در اثر برخورد با اتومبيل به ميان بوته‎ها پرتاب شده بود، پيدا مي‎كند و با تكه‎اي نخ و چوبي كوچك پاي شكسته او را مي‎بندد و بعد سوار ماشين مي‎شود.

" اي خداي بزرگ اكنون كه به سوي تو مي‎آيم از تو هيچ انتظاري ندارم. آن چه كردم به خاطر عشق به تو بود، احساس وظيفه مي‎كردم. به سراغ تو مي‎آيم، در حالي كه نمي‎دانم آن چه انجام داده‎ام، مقبول نظر تو بوده است يا نه؟ نمي‎دانم در آزموني كه سپري كرده‎ام، روسفيد شده‎ام يا نه؟ بهر حال در اين راه جز عشق به عظمت و بزرگي تو محرك ديگري نداشته‎ام. سوخته‎ام ليكن از سوزش خود لذت برده‎ام. چرا كه چون شمع از سوختن خود نور داده‎ام، غم و درد، انيس هميشگي من بوده‎اند. با رنج و مشقت خو گرفته‎ام. از هيچ كس و هيچ چيز انتظار دارم. به آنچه كه كرده‎ام و آنچه كه داشته‎ام مغرور نيستم،اما شرمساري ازاينكه اين‎قدرناچيز بوده‎ام.

اي خداي بزرگ، به سراغ تو مي‎آيم دنيا را پشت سرمي‎گذارم گناهانم را ببخش و سستي‎ها و تقصيراتم را ناديده انگار بگذار اكنون كه به سوي تو مي‎آيم، با داماني پاك، قلبي صاف و دلي اميدوار به سوي تورهسپار گردم "

اين هم از عرفان مصطفي چمران با تمام وجود، در نام و ياد علي(ع) متمركز بود.
بالاخره چمران در راه دهلاويه در اواخر بهار به معبود پيوست وآنچه در پي مي‎آيد آخرين دست‏نوشته‎هاي اوست كه بعد از شهادت از نهان جيبب‎هاي خونين وي پديدار گرديد. زمزمه مصطفي با اعضاءو جوارح خويش پيش از لقاءالله

" من لحظاتي بعد به شما، آرامش مي‎دهم ـ آرامشي ابدي ـ ديگر شما را زحمت نخواهم داد. ديگر شب وروز شما را استثمار نخواهم كرد. ديگر به شما بي‎خوابي نخواهم داد و شما نيز ديگر از خستگي فرياد نخواهيد كشيد. از درد شكنجه، از بي‎غذايي و سرما و گرما، شكوه نخواهيد كرد. آرام و آسوده براي هميشه در سينه نرم خاك آسوده خواهيد بود. اما اين لحظات حساس، لحظات وداع با زندگي و عالم، لحظات لقاء پروردگار و لحظات رقص من در برابر مرگ، بايد زيبا باشد "

 

 

چمران به روايت همسر

فصل آشنايي

پدرم بين آ فريقا و چين تجارت مي كر د و من فقط خرج مي كردم ، هر طوري كه مي خواستم. پاريس و لندن را خوب مي شناختم ، چون همه لباسهايم را از آن جا مي خريد.

در طيّ ديداري كه به اصرار امام موسي صدر برگزار شد، ايشان به من گفت : " ما مؤسّسه اي داريم براي نگهداري بچّه هاي يتيم. فكر مي كنم كار در آنجا با روحيّة شما سازگار باشد. من مي خواهم شما بيايي آنجا با چمران آشنا شوي " وتا قول رفتن به مؤسّسه را از من نگرفت ، نگذاشت برگردم.

يكشب در تنهايي همانطور كه داشتم مي نوشتم چشمم به يك نقّاشي كه در تقويمي چاپ شده بود افتاد. يكي از نقّاشي ها زمينه اي كاملا سياه داشت و وسط اين سياهي شمع كوچكي مي سوخت كه نورش در مقابل اين ظلمت خيلي كوچك بود. زير نقّاشي به عربي شاعرانه اي نوشته شده بود:

" من ممكن است نتوا نم اين تاريكي را از بين ببرم ولي با همين روشنايي كوچك فرق ظلمت و نور وحق وباطل را نشان ميدهم وكسي كه دنبال نور است اين نور هر چقدر كوچك باشد در قلب او بزرگ خواهد بود. "

آن شب تحت تاثير اين شعر ونقّاشي خيلي گريه كردم.
هنوز پس از گذشت اين مدّت نمي توانم نهايت حيرتم را در اوّلين برخورد با شاعر آن شعر و نقّاش آن تصوير درك كنم.او كسي نبود جز " مصطفي چمران ".

باردوم كه ديدمش براي كار در مؤسّسه آمادگي كامل داشتم.
من با فرهنگ اروپايي بزرگ شده بودم.حجاب درستي نداشتم و ...
يادم هست در يكي از سفرهايي كه به روستاها مي رفتيم ، مصطفي در داخل ماشين هديه اي به من داد اوّلين هديه اش به من بود و هنوز ازدواج نكرده بوديم، خيلي خوشحال شدم و همانجا باز كردم ديدم روسري است. يك روسري قرمز با گلهاي درشت. من جا خوردم امّا او لبخند زد و به شيريني گفت: " بچه ها دوست دارند شما را با روسري ببينند ". 

من مي دانستم بقيّة افراد به مصطفي حمله مي كنند كه شما چرا خانمي را كه حجاب ندارد مي آوري مؤسّسه ، ولي مصطفي خيلي سعي مي كرد ـ خودم متوجّه مي شدم ـ مرا به بچه ها نزديك كند. نگفت اين حجابش درست نيست، مثل ما نيست ، فاميل و اقوام آنچناني دارد، اينها روي من تاثير گذاشت. او مرا مثل يك بچهء كوچك قدم به قدم جلو برد، به اسلام آورد.

 

مسافر بهشت

هر چند تا روزي كه مصطفي شهيد شد، تا شبي كه از من خواست به شهادتش راضي باشم نمي خواستم شهيد بشود ... مصطفي گفت: من فردا شهيد مي شوم. خيال كردم شوخي مي كند. گفتم: مگر شهادت دست شماست؟ گفت: نه، من از خدا خواستم و مي دانم خدا به خواست من جواب مي دهد. ولي من مي خواهم شما رضايت بدهيد. اگر رضايت ندهيد من شهيد نمي شوم. خيلي اين حرف برايم تعجب بود. گفتم: مصطفي من رضايت نمي دهم و اين دست شما نيست. خب هروقت خداوند اراده اش تعلق بگيرد من راضيم به رضاي خدا و منتظر اين روزم ولي چرا فردا ؟ و او اصرار مي كرد من فردا از اينجا مي روم، مي خواهم با رضايت كامل تو باشد. و آخر رضايتم گرفت

من خودم نمي دانستم چرا راضي شدم. نامه أي داد كه وصيتش بود و گفت: تا فردا باز نكنيد. بعد دو سفارش به من كرد. گفت: اول اينكه ايران بمانيد. گفتم: ايران بمانم چكار ؟ اينجا كسي را ندارم. مصطفي گفت: نه! تعرب بعد از هجرت نمي شود. ما اينجا دولت اسلامي داريم و شما تابعيت ايران داريد. نمي توانيد برگرديد به كشوري كه كه حكومتش اسلامي نيست حتي اگر آن كشور خودتان باشد. گفتم: پس اين همه ايراني ها كه در خارج هستند چكار مي كنند؟ گفت: آنها اشتباه مي كنند. شما نبايد به آن آداب و رسوم برگرديد ... هيچ وقت! دوم هم اين بود كه بعد از او ازدواج كنم. گفتم: نه مصطفي. زن هاي حضرت رسول (ص) بعد از ايشان ... كه خودش تند دستش را گذاشت روي دهنم. گفت: اين را نگوييد! اين بدعت است. من رسول نيستم. گفتم: مي دانم. مي خواهم بگويم مثل رسول كسي نبود و من هم ديگر مثل شما پيدا نمي كنم.

شب آخر با مصطفي واقعاً عجيب بود. نمي دانم آن شب چي شد! صبح وقتي مصطفي مي خواست برود من مثل هميشه لباس و اسلحه اش را آماده كردم و آب سرد دادم دستش براي توي راه. مصطفي اينها را گرفت و به من گفت: تو خيلي دختر خوبي هستي! بعد يك دفعه يك عده آمدند توي اتاق و من مجبور شدم بروم طبقه بالا. صبح زود بود و هوا هنوز روشن نشده بود. كليد برق را كه زدم چراغ اتاق روشن و يك دفعه خاموش شد، انگار سوخت. من فكر كردم يعني امروز ديگر مصطفي شهيد مي شود ، اين شمع ديگر روشن نمي شود، نور نمي دهد. تازه داشتم متوجه مي شدم چرا اينقدر اصرار داشت و تأكيد مي كرد كه امروز ظهر شهيد مي شود. مصطفي هرگز شوخي نمي كرد. يقين پيدا كردم كه مصطفي اگر امروز برود ديگر بر نمي گردد. دويدم و كلت كوچكم را برداشتم، آمدم پايين. نيّتم اين بود مصطفي را بزنم، بزنم به پايش تا نرود. 

مصطفي در اتاق نبود. آمدم دم ستاد و همان موقع مصطفي سوار ماشين شد. من هرچه فرياد مي كردم كه مي خواهم بروم دنبال مصطفي نمي گذاشتند. فكر مي كردند ديوانه شده ام، كلت دستم بود! بهر حال مصطفي رفته بود ...

 

« من از اين دنياي دون مي‌گريزم، از اختلافات، از تظاهرات، از خودنماييها، غرورها، خودخواهي‌ها، سفسطه‌ها، مغلطه‌ها، دروغ‌ها و تهمت‌ها، خسته شده‌ام.احساس مي‌كنم كه اين جهان جاي من نيست. آنچه ديگران را خوشحال مي‌كند، مرا سودي نمي‌رساند. »

  
نویسنده : میثم ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٢٩
تگ ها :

اخرين راه حل (۳)

سلام

خلاصه مطالب گذشته ٫ اين بود که اول خودم رو معرفی کردم !

گفتم که از ديدگاه من مسلمان کی می تونه باشه !

و اين بار موضوع يک کمی جلوتر می برم !

خوب اصلا می دونين از کی دو دسته گی به وجود امد ؟

معلومه ! زمان هابيل  و قابيل !! ۳-۴ روزه بد جوری گير دادم به اين قابيل !

از جايی که ما همه از نسل ادم و بعد هم قابيل هستيم ! خوب خصلت پدرانمون رو به

ارث برديم !

جدايی و دوری ......

نفاق و دروئی !

شايد الان انتظار شو نداشتين به اين سرعت مطلب رو تموم کنم ! ولی باور کنيد چاره

کار خيلی ساده و ۲ کلمه است .....

 

امام (ره)‌ فرمودند :

وحدت کلمه

 

انتظار حضرت ... ايالات متحده اسلامی .... و هر چيزی که تو فکر می کنی و من نمی

دونم ! همه و همه با همين ۲ کلمه حل شدنی هستش ....

ای جبهه رفته ها .... بسيجی ها .... شما ها از همه اول تر همين ۲ کلمه رو

فراموش کردين !  ای همون ها که هر چی شد اول رفتين بابا شما ها ديگه چرا !!!

ما ز ياران چشم ياری داشتيم !

بقيه که ادعايی هم نکردن ! شما که مدعی هستين چرا !!

۲ کلمه هم نمی تونيم عمل کنيم ؟

 

ادامه دارد .......

 

يا علی

التماس دعا

 

 

 

 

  
نویسنده : میثم ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٢٦
تگ ها :

سالها می گذرند اما چطور !

سلام

يادتونه ٫ من که يادم نيست! ولی ديدم که از امام (ره) سوال کردند :

چه احساسی از بازگشتن به وطن داريد ؟

فرمودند : هيچی !

بيا و بيدار بشيم ٫ الان .......

ببينيم سرنوشت ۳ انديشه رو ...

امام .....

رونالد ريگان .....

صدام حسين ......

۳ شخصيت ٫ ۳ انسان .....

واقعا اينکه با هر چی به اون علاقه داری محشور می شی حق هستش !

امام با همون مردمی که سالها در کنارش بودن اومد و رفت .....

ريگان با همون موادشيميايی که می ريخت رو جوانها ما تو جبهه رفت .....

صدام هم با همين دوستانی که يک عمر سنگ شون رو به سينه می زد رفت .....

زنده بودن بی عزت از مردن هم بدتره !

امام (ره) فرمودند: با دلی شاد و قلبی مطمئن از خدمت شما مرخص می شوم ....

صدام در لحظه دستگيری گفت : من رئيس جمهور عراق هستم و اماده معامله ....

ريگان که مرد٫ اصلا نمی شناخت خودش رو .... به خاطر الزايمر ...

تفاوت واقعا از کجا به کجاست ٫ اصلا نياز به دفاع کردن و نفی کردن کسی هم نيست

برای هر عقل سليم واضح هستش سرنوشت اين ۳ انسان ۳ قدرت ۳ انديشه ...

 

من نمی خوام بگم از کدوم پيروی بکن يا نکن !

صدام از اش ديگه هيچ يادی نيست .....

ريگان هم به فراموشی خواهد رفت ....

ولی امام راحل (ره) چی ٫کسی می تونه بگه از ياد رفته اند ؟

 

 چشمات رو باز کن ...

 

يا علی

التماس دعا

 

 

  
نویسنده : میثم ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱٧
تگ ها :

اخرين راه حل (۲)

سلام

تا الان ۴ بار نوشتم و پاک کردم ....

رو جلد دفتر ۴۰ برگ و ۶۰ برگی يادتونه چی می نوشتن قديما ؟؟؟؟؟

قبلا گفتم مظلوم کسی هستش که حرفشو نفهمند .....

هر کسی اعتقادی داره و سبب اون اعتقاد حرکتی می کنه و هيچ اعتقادی نيست

که تو را بخواد به سکون دعوت کنه ....

اين بار ميخوام بگم دادی که من ميزنم واسه کيا هستش ... منظورم از مسلمان چيه !

هيچ قران رو باز کردی و ديدی که در اون همه پيامبر ها اسم برده شدن که مسلمان

هستن ....

ابراهيم و اسماعيل:

ملة ابيكم ابراهيم هو سماكم المسلمين

ربنا و اجعلنا مسلمين لك و من ذريتنا امة مسلمة لك

در داستان فرعون :

و جاوزنا ببني اسرائيل البحر فاتبعهم فرعون و جنوده بغيا و عدوا حتى اذا ادركه الغرق قال آمنت انه لا اله الا الذي آمنت به بنوا اسرائيل و انا من المسلمين (90)

(سرانجام) بنى اسرائيل را از دريا ( رود عظيم نيل) عبور داديم; و فرعون و لشكرش از سر ظلم و تجاوز، به دنبال آنها رفتند; هنگامى كه غرقاب دامن او را گرفت، گفت: «ايمان آوردم كه هيچ معبودى، جز كسى كه بنى اسرائيل به او ايمان آورده‏اند، وجود ندارد; و من از مسلمين هستم! س‏ذللّه (90)

در داستان سليمان و بليقيس :

الا تعلوا علي و اتوني مسلمين (31)

توصيه من اين است كه نسبت به من برترى‏جويى نكنيد، و بسوى من آييد در حالى كه تسليم حق هستيد!» (31)

 و اسلمت مع سليمان لله رب العالمين (44)

گفت: «پروردگارا! من به خود ستم كردم; و (اينك) با سليمان براى خداوندى كه پروردگار عالميان است اسلام آوردم!» (44)

از قول عيسی :

فلما احس عيسى منهم الكفر قال من انصاري الى الله قال الحواريون نحن انصار الله آمنا بالله و اشهد بانا مسلمون (52)

هنگامى كه عيسى از آنان احساس كفر (و مخالفت) كرد، گفت: «كيست كه ياور من به سوى خدا (براى تبليغ آيين او) گردد؟» حواريان ( شاگردان مخصوص او) گفتند: «ما ياوران خداييم; به خدا ايمان آورديم; و تو (نيز) گواه باش كه ما اسلام آورده‏ايم. (52)

داستان لوط :

فما وجدنا فيها غير بيت من المسلمين (36)

ولى جز يك خانواده باايمان در تمام آنها نيافتيم! (36)

از زبان پيامبر :

 لا نفرق بين احد منهم و نحن له مسلمون (84)

ما در ميان هيچ يك از آنان فرقى نمى‏گذاريم; و در برابر (فرمان) او تسليم هستيم.» (84)

قل آمنا بالله و ما انزل علينا و ما انزل على ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و الاسباط و ما اوتي موسى و عيسى و النبيون من ربهم لا نفرق بين احد منهم و نحن له مسلمون (84)

بگو: «به خدا ايمان آورديم; و (همچنين) به آنچه بر ما و بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط نازل گرديده; و آنچه به موسى و عيسى و (ديگر) پيامبران، از طرف پروردگارشان داده شده است; ما در ميان هيچ يك از آنان فرقى نمى‏گذاريم; و در برابر (فرمان) او تسليم هستيم.» (84)

 

خوب ؟

نتيجه چی ميگيری ؟

که من و تو مسلمونيم ؟ من و تو فقط می ريم جنات تجری من تحت النهار ؟

يوم تبلی السرائر نزديک است ... ولا يخاف عقبها ؟

فعلا  پس نتيجه اين شد که کی مسلمان است و بقيه حرفهام باشه واسه بعد ....

اين مطلبم کمی تکراری بود ولی لازم بود ٫ اول فرض مسله روشن بشه !

 

راه حل = ايالات متحده اسلامی

 

 

يا رب الحسين اشف صدر الحسين بظهور الحجه

 

 

 

  
نویسنده : میثم ; ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱٦
تگ ها :

سالها بعد .....

 

روح خدا به خدا پيوست

 

 

  
نویسنده : میثم ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱٤
تگ ها :

اخرين راه حل ..... (۱)

سلام

مقدمه

همين اول بگم اگر توان نداريد ٫ اگر صبر نداريد تشريف ببريد داروخانه  ژاندارک  بگيد

يک مرگ من ميخوايد و بخوريد و بياشاميد و به خواب ابدی فرو برويد .

علت اينکه با شوخی دارم يک بحث جدی رو شروع ميکنم اينه که بدونی راه

دشواره ...

جگر شير نداری سفر عشق مرو

خوب حالا ٫ موضوع چيه ٫ ۲*۲=۴ ٫ مسلمانان بيدار نميشن ٬ دشمنان ما استوارند در

اشتباهشان و ما سست ايم در اعتقادمان ...

حالا مشکله من چيه که ميخوام اصلا اينجا شروع کنم به صحبت ٫ ايا پول ميگيرم !‌‌٫

وقتم زيادی دارم ! ٬ خوشم مياد ؟

جواب همه سوالها منفی است .

من دانشجويي هستم 23 ساله كه نمي‌خواهم به وقايع پيرامون خود عاميانه نگاه كنم

يا اينكه بي تفاوت باشم.نان را به نرخ روز بخورم و چون پرچمي باشم كه باد آن را به

هر طرفي به حركت در مي‌آورد.

همه چيز را سفيد ببينم يا همه چيز را سياه.دوست دارم مسلمان باشم اما نه

شناسنامه‌اي و نه متحجر.سياسي باشم اما سياست‌زده نه.مشوق باشم اما نه

براي چاپلوسي بلكه براي ايجاد انگيزه و رقابت سالم.منتقد باشم اما نه كوبنده بلكه

سازنده و در كل انسان باشم نه فقط براي خور و خواب بلكه براي درست ديدن،درست

فكر كردن و درست عمل كردن. انشاءالله

مشکله من اينه ٫ تا اينجاش رو اوردن از اينجا به بعدش با ماست من  گفتم اينجا بيای

چشات باز ميشه روشن ميشی و مسئوليت می افته گردنت ٬ مسئوليت پذير

نيستی  اون دکمه X رو سمت راست صفحه منيتورات ميبنی ؟ کليک روش بکن و 

خداحافظ  ٫ اگر هم مرد رهی

بسم الله

شايد اول که شروع کنم به نوشتن  نتونم منظورم رو برسونم يا بعضی هاتون هم بايد  

۲ زاری رو با چتر نجات نفرستين پايين .

به هر صورت منتظر مطلب اول به همين زودی ها باشيد .

 

راه حل = ايالات متحده اسلامی

 

 

يا رب الحسين اشف صدر الحسين بظهور الحجه

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : میثم ; ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱٠
تگ ها :

 

 

 اندرز ویژه‌ای هم برای شما داشتند؟

بله یك‌بار به من به ‌طور خصوصی گفت كه خجالت نكشم، گفت: باید حواست جمع باشد كه زود تحت تأثیر قرار نگیرد چون عنصر تو طوری است كه یك جاهایی تحت تأثیر قرار می‌گیرد، كمی رودربایستی می‌كنی. در بعضی جاها كمی سست عمل می‌كنی،
نباید اینطور باشی. اگر كسی از تو خواهشی كرد كه خلاف شرع بود، باید حواست جمع باشد و زود تحت تأثیر قرار نگیری. راست هم می‌گفت، چون چنین حالتی را در خودم می‌دیدم یكبار هم كه با جناب شیخ از خیابان سیروس می‌گذشتیم، ایشان به بنده فرمودند: نگاهت كه به نامحرم می‌افتد در تو تأثیر دارد؟ خوشت می‌آید؟ من سرم را پایین انداختم و تبسم كردم، گفتند: اگر خوشت نیاید كه مریضی! حالا اگر نگاهت افتاد، باید سرت را پایین بیندازی، استغفاركنی و بگویی
 
« یا خیر حبیب و محبوب صل علی محمد و آل محمد »
این را بگو و دامن خودش را بگیر، آن وقت چیزهایی را می‌بینی كه تا به حال ندیده‌ای بعد از قول بزرگی گفتند: آدم به جایی می‌رسد كه اگر خدا را نمی‌بیند، فرشته‌ها را می‌بیند و افزود: اینها به دید انسان می‌آیند، به جایی می‌رسی كه با فرشته‌ها ملاقات خواهی داشت. حرفهایی كه جناب شیخ می‌زد، آخرین كلاس عرفان بود و باطن افراد را می‌دید

  
نویسنده : میثم ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۸
تگ ها :

 

بر حاشیه برگ شقایق بنویسید که گل طاقت بین در و دیوار ندارد.

مهديا
روزی تو خواهی آمد
وانتقام مادرت زهرا(س) را خواهی گرفت.

و آن روز تسکینی است برای تمامی دلهای سوخته....


ما خراب افتادگان گوشه ميخانه ايم
مست چشم ساغي و ديوانه ميخانه ايم
دلبر ما با نگاهي اختيار از ما گرفت
عقل ما را جلوه رخسار يار از ما گرفت
ما زدرياي جنون مي خورده و مجنون شديم
از مدار عقل و شهر عاقلان بيرون شديم
انتظار عقل از ديوانگان بيجا بود
زانکه مجنون در کمند طره ليلا بود
ساقيا امشب پياپي باده مستانه ده
برترين جام جنون را بر من ديوانه ده
تا که جان در تن برقصد ، دل خدا بازي کند
ناز از دل برکش ، يار ار که طنازي کند
عاشقان را با غم دنيا و با عقبي چه کار
زانکه مست چشم معشوقند و محو روي يار
زاهدا از ما حذر صياد صياد افکنيم
ما جهنم را به آه آتشين آتش زنيم
دوزخ از من ميگريزد گر بگويم يا حسين
آب بر آتش بريزد گر بگويم يا حسين
عاشق ديوانه ديوانه ديوانه ايم
هرکجا شمعيست ما بر گرد او پروانه ايم
شمع جمع آفرينش روي زيباي حسين
پاي تا سر جان به قربان سراپاي حسين
حق که ما را از عدم آورد در بزم وجود
مقصدش اين بود و غير از اين دگر چيزي نبود
تا که بر اولاد زهرا روز و شب زاري کنيم
در عزاي شاه مظلومان عزاداري کنيم
عاشقم بر سرگذشت عاشقي کز سرگذشت
چون حسين از سرگذشت افسانه شد بر سر گذشت
آخر اي ديوانگان امشب شب مستانگيست
مست شو ، ديوانه شو ، امشب شب ديوانگيست
الي آخر

مظلوم در فرهنگ لغت يعني کسي که مورد ظلم واقع شده است

و اسم مفعول عربي در ثلاثي مجرد!

اما من مي گويم مظلوم يعني کسي که حرفش را نفهمند

و خيلي حرفا را هم نتواند بزند و لذا برداشتهاي همه ناجور بشود

و طرف مجبور بشود بگذارد براي يوم تبلي السرائر ؟


 

  
نویسنده : میثم ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۸
تگ ها :

چه كساني نيكولاس برگ را سربريدند؟

آنگاه كه جهان در حيرت و تنفر اقدامات نظاميان اشغالگرعليه زندانيان عراقي به سر مي‌برد، به ناگاه خبري مبني بر سر بريدن يك تبعه‌ي آمريكا توسط القاعده منتشر شد. با توجه به تاثيرات اين خبر بر افكار عمومي جهانيان بسياري از منابع سياسي و خبري با اين اقدام به عنوان عملي مشكوك براي تحت‌الشعاع قرار دادن موج محكوميت جهاني عليه اشغالگران برخورد كردند. بي آنكه بدانيم اين اقدام حقيقتا كار چه كساني بوده است، خبرگزاري دانشجويان ايران جهت اطلاع يكي از تشكيك‌هاي صورت گرفته را ارائه‌ مي‌كند.
"اظهارات ضد و نقيضي درخصوص موثر بودن شكنجه‌ها در زندان‌هاي عراق وجود دارد. رسانه‌هاي خبري جهان بر اساس تاييد بسياري از كارشناسان مدعي شده‌اند كه شكنجه‌ها درعراق موثر نبوده‌اند. نيروهاي آمريكايي چنين ادعا مي‌كنند كه انجام شكنجه‌ها ضروري است تا بدين وسيله اطلاعاتي را براي نجات جان افراد ديگر به دست آورند! آنها همچنين با اعلام اينكه مي‌خواهند قادر باشند تا به شكنجه‌هاي خود ادامه دهند، چنين ادعا مي‌كنند كه مفاد قطعنامه‌ي ژنو همگان را در بر نمي‌گيرد. براي اين منظور نظاميان آمريكايي آنهايي را كه شكنجه مي‌كنند، در طبقه‌بندي‌هاي گوناگون قرار مي‌دهند. آنها همچنين برخي زندانيان را براي انجام شكنجه به كشورهايي مي‌برند كه هنوز قطعنامه‌ي ژنو را امضا نكرده‌اند.
اكنون اين سوال مطرح است كه اگر شكنجه‌ها موثر نبوده است؛ چرا دولت بوش هنوز بر ادامه‌ي آن تاكيد دارد؟"

جوزف رابينسون، يكي از مقام‌هاي امنيتي آمريكا با بيان مطالب فوق با توجه به حوادث و رخدادهاي اخير در عراق به خصوص افشاي بدرفتاري و شكنجه‌ي زندانيان زندان ابوغريب و همچنين مطرح شدن ادعاها و گزارش‌هايي مبني بر بريده شدن سر يكي از غيرنظاميان آمريكايي در عراق توسط ابومصعب الزرقاوي، با ارائه‌ي مطالب و عكس‌هايي سعي كرده تا نشان دهد كه بريده شدن سر غير نظامي آمريكايي توسط خود آمريكايي‌ها صورت گرفته و هدف آنها اين بوده تا از شدت انتقاداتي كه عليه نيروهاي اين كشور به دليل شكنجه‌ي زندانيان عراقي پيش آمده، كم كنند. رابينسون خلاصه‌ي اخبار و گزارش‌هايي كه را تاييد كننده‌ي نظر وي هستند، اينگونه آورده است:

"- 13 مه سال 2004
برخي‌ گزارش‌ها وجود دارند مبني بر آنكه صندلي‌اي كه در بسياري از تصاوير مربوط به شكنجه‌ي زندانيان زندان ابوغريب ديده مي‌شود، با صندلي‌اي كه نيكولاس برگ، مقاطعه كار 26 ساله‌ي آمريكايي كه چندي پيش سر وي را در عراق بريدند، يكي است.
در اين گزارش‌ها آمده است كه تصاوير زيادي در خصوص تاييد چنين ادعاهايي وجود دارد. ديوارها در دو حادثه به يك رنگ مشابه يعني زرد رنگ هستند و سنگ‌هاي پاي ديوار مربوط به عكس‌هاي شكنجه زندانيان زندان ابوغريب و تصاوير مربوط به بريده شدن سر نيكولاس برگ در واقع يكي هستند.
در اين گزارش‌ها همچنين بر شباهت رنگ لباس نيكولاس برگ با رنگ لباس افرادي كه در زندان‌هاي آمريكا به اتهام اقدامات تروريستي نگه‌داري مي‌شوند،‌ اشاره شده است.
نويسنده‌ي اين گزارش در ادامه مي‌افزايد: اگر اين حقايق را كنار هم بگذاريم، حقايقي مبني بر آنكه اين تروريست‌ها كه به بريدن سر نيكولاس برگ اقدام كردند، سفيد پوست و درشت‌اندام بودند و لباس‌هاي خاصي يعني لباس‌هاي ضدگلوله پوشيده‌اند بنابراين به اين نتيجه مي‌رسيم كه تنها افرادي مثل محافظان زندان ابوغريب چنين شمايلي دارند. اين حقايق كافي است تا ما را از اين واقعيت آگاه كنند كه نيكولاس برگ آمريكايي به وسيله‌ي آمريكايي‌ها در زندان ابوغريب سر بريده شده است و آنهايي كه نيكولاس برگ را كشتند صحنه‌ي حادثه را به گونه‌اي ساخته‌اند كه چنين به نظر برسد كه ”تروريست‌ها“ نيكولاس برگ را سربريده‌اند.
از سوي ديگر در خصوص دستگيري نيكولاس برگ در عراق، اظهارات ضد و نقيضي وجود دارد. وي به وسيله‌ي پليس عراق دستگير و تحويل مقامات آمريكايي شد و اين در حالي است كه آمريكا چنين چيزي را تكذيب مي‌كنند. همچنين مي‌توان درخصوص تصاوير مربوط به نيكولاس برگ به اين نكته اشاره كرد كه وي در اين تصاوير در خصوص حادثه‌اي كه قرار است برايش رخ دهد، نظر خاصي ندارد. او راحت به نظر مي‌رسد. اينگونه به نظر مي‌رسد كه آنهايي كه پشت سر وي ايستاده‌اند به او گفته‌اند كه از وي مي‌خواهند تا چنين وانمود كند كه ربوده شده است. نيكولاس برگ مي‌داند كه در زندان ابوغريب از حمايت برخوردار است و ربايندگان وي آمريكايي هستند و در واقع وي در حال نقش بازي كردن بوده است.

- 12 مه سال 2004
سي.ان.ان در گزارشي اعلام كرد، صدايي كه مربوط به فردي است كه بيانيه‌اي را در تصاوير مربوط به سر بريدن نيكولاس برگ مي‌خواند، نمي‌تواند مربوط به الزرقاوي باشد. متخصصان سي.ان.ان كه آشنا به صداي زرقاوي هستند، مي‌گويند كه صداي اين نوار، شبيه صداي زرقاوي نيست. گرچه بسياري از رسانه‌هاي خبري در آمريكا هنوز بر اين نكته اصرار دارند كه شخصي كه اين بيانيه را مي‌خواند، زرقاوي است.
در همين حال يك مقام رسمي سيا اعلام كرد كه مقامات اطلاعاتي آمريكا به اين نتيجه رسيده‌اند كه رهبر تروريستي كه در اين تصاوير نشان داده شده است، زرقاوي است.

- 12 ماه مه سال 2004
نيكولاس در راه بازگشت به خانه بوده است. او اخيرا پس از آنكه به مدت 13 روز در بند پليس عراق بوده است، آزاد شده بود. زنداني كه خود دليل آن را نمي‌دانست. وي در راه بازگشت از موصل به سوي هتلي در بغداد بوده است. او در راه بازگشت به خانه ماموريت خود به عنوان مقاطعه‌كار آمريكايي را پايان برده بود. بر اساس گزارش‌هاي موجود نيكولاس برگ در 24 مارس ماه جاري با والدين خود در ارتباط بوده و به آن گفته كه درحال بازگشت به خانه است. با اين حال به رغم آنكه قرار بود وي در هواپيمايي كه در 30 ماه مارس به سوي آمريكا پرواز مي‌كرد، قرار داشته باشد، اما اثري از وي در آن هواپيما نبوده است.
در همين حال يك سخنگوي پليس FBI آمريكا گفته است كه از اين آژانس اطلاعاتي خواسته شده تا در خصوص اهداف سفر برگ به عراق با خانواده‌ي وي گفت‌وگويي انجام شود.
رابينسون بيان داشته است: امروز گزارشي منتشر شد، مبني بر آنكه يك آمريكايي در عراق و در پاسخ به سياست جورج بوش مبني بر استفاده از شكنجه در خصوص زندانيان سر بريده شده است. اين سياستي است كه بوش پس از حوادث 11 سپتامبر استفاده از آن را آغاز كرده است. با اين حال به هنگام مقايسه‌ي تصاوير مربوط به زندان ابوغريب و نيكولاس برگ متوجه مي‌شويم كه رنگ لباس‌ها در دو عكس يكي است، يعني نارنجي و اين لباسي است كه زندانيان در عراق نيز از آن استفاده مي‌كنند."

  
نویسنده : میثم ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱
تگ ها :