نامگذارى

سليمان بـن ابراهيـم قندوزى حنفى مى نـويسد: فاطمه بنت اسد در آغاز نام پدرش را براى امام على(ع) برگزيد; اما ابـوطالب آن را نپسنديد. بديـن جهت, به همسـرش پيشنهاد كـرد شبانگاه بالاى كـوه ابـوقبيـس رونـد و از خداوند در تعييـن نام او راهنمايى بخواهند. در آنجا ابـوطالب خـواسته خـود را چنيـن بيـان داشت: اى پـروردگـارى كه شب تـار و مـاه روشـن و نورآفرين را آفريده اى, فرمان خويش در نام ايـن كودك را براى ما آشكار ساز. در ايـن هنگام لوح سبزى پيدا شد كه در آن نوشته شده بـود شما دو نفر را فرزندى پاكيزه, برگزيده و مورد پسند مختص ساختـم پس او را على نام نهيـد كه از ((العلـى)) صفت خـداى بلنـد مرتبه, گـرفته شـده است. ابـن ابـى الحديد مـى نـويسد: مادر امام علـى در ابتدا نام ((حيدر)) را انتخاب كرد كه از نظر مضمـون با نام پـدرش ((اسد)) يكـى باشد; چنانكه اميرمومنان(ع) در رجزى, كه هنگام هماوردى با مرحب خـواند, بديـن مطلب اشاره كرده, مى فرمايد: انا الذى سمتنى امـى حيدره; مـن كسـى هستـم كه مادرم مرا حيـدر (شيـرمـرد شجاع) ناميـد. ابـوطالب آن را به نام علـى تغييـر داد. پـس از نـامگذارى. ابـوطـالب ايـن شعر را سـرود:
سميته بعلى كــى يــدوم له عز العلو و فخر العز ادومه
بـديـن جهت او را علـى نام نهادم تا عزت بلنـد و افتخار عزت بـراى او پايدار و پيوسته باشد.
على(ع) در پـى فرصتـى بـود تا خدمت كعبه به خـود را پاس دارد. در فتح مكه اين موقعيت برايش فراهم شد. بنابرايـن, بسان جدش ابراهيم, به سوى بتهاى كعبه يـورش برد; آنها را درهـم كـوبيد و خانه تـوحيـد را بـراى هميشه از آنچه غيـرخـدايـى است پـاك ساخت.
  
نویسنده : میثم ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٦/٢٧
تگ ها :

مولود كعبه

به حسـن خلق و وفـا, كس به يار ما نرسـد
تـو را در ايـن سخـن انكار كار ما نرسـد
اگر چه حسـن فروشــان بـه جـلوه آمـده اند
كسى به حسن و مـــلاحت بـه يـار مـا نرسد
نام على(ع) با فضيلت و زيبايى همراه است. جلـوه هاى درخشان يكتاپرستى, بنـدگـى خـدا, عشق به انسـان, عدالت, مـروت و نيـاى يكتـاپـرست به او مـوقعيتـى ممتاز بخشيده است. ره يافتگان وصال آرمانهاى بلنـد معنـوى و انسانى خويـش را در او مى بينند و جـويندگان حقيقت جريان زمزم هدايت و راستـى را. بلنداى شخصيت الهى او چنان است كه فـرمـود: كـوه بلنـد را مانم كه سيلاب از ستيغ مـن ريزان است و مرغ از پريدن به قله ام گريزان. آنچه ايـن معنويت و زيبايى را افزون ساخته است, جلوه دل انگيزى است كه هنگـام ميلاد وى تجلـى يـافت و آن ولادت در خـانه كعبه و راهيـابــى به قدسى ترين مكان الهى است.
حريف مجلـس مــا خــود هميشه دل مــى برد علـى الخصـوص كه پيـرايه اى بـر او بستند
اكنـون, جهت مشاهده بخشى از ايـن زيباييها, افق فرح زاى هستـى اش را به نظاره مى نشينيم و پرتويى از صفات ممتاز و خصال نيكش را مرور مى كنيـم.
  
نویسنده : میثم ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٦/٢٧
تگ ها :

اميرالمؤمنين على عليه السلام در يك نگاه

كنيه امام على (ع)
آن حضرت را به دو كنيه ابو الحسن و ابو الحسين ناميده‏اند.امام حسن (ع) در حيات پيامبر پدرش را با كنيه ابو الحسين و امام حسين (ع) او را با كنيه ابو الحسن مى‏خوانده‏اند.پيامبر نيز وى را با هر دوى كنيه‏ها خطاب مى‏كرده است.چون پيامبر وفات يافت على (ع) را به اين دو كنيه صدا مى‏كردند.يكى ديگر از كنيه‏هاى على (ع) ،ابو تراب است كه آن را پيامبر برگزيده و بر وى اطلاق كرده بود.

در استيعاب نقل شده است:«به سهل بن سعد گفته شد:حاكم مدينه مى‏خواهد تو را وادارد تا بر فراز منبر،على را دشنام گويى.سهل پرسيد:چه بگويم؟گفت:بايد على را با كنيه ابو تراب خطاب كنى.سهل پاسخ داد:به خدا سوگند جز پيامبر كسى على را بدين كنيت،نامگذارى نكرده است. پرسيد:چگونه‏اى ابو العباس؟جواب داد:على (ع) نزد فاطمه رفت و آن‏گاه بيرون آمد و در حياط مسجد دراز كشيد و به خواب رفت.پس از او،پيغمبر (ص) پيش فاطمه آمد و از او پرسيد:پسر عمويت كجاست؟فاطمه گفت:اينك او در مسجد آرميده است.پيامبر به صحن مسجد آمد و على را ديد كه ردايش بر پشت مباركش افتاده و پشتش خاك آلود شده است.پيامبر با دست‏شروع به پاك كردن خاك از پشت على كرد و فرمود:بنشين اى ابو تراب!به خدا سوگند جز پيامبر كسى او را بدين نام،نخوانده است.و قسم به خدا در نظر من هيچ اسمى از اين نام دوست داشتنى‏تر نيست.»

نسايى در خصايص از عمار بن ياسر نقل كرده است كه گفت:«من و على بن ابيطالب (ع) در غزوه عشيره از قبيله ينبع با يكديگر بوديم.تا آنجا كه عمار گفت:سپس خواب هر دوى ما را فرا گرفت، من و على به راه افتاديم تا آنكه در زير سايه نخلها و روى زمين خاكى و بى گياه آرميديم.سوگند به خدا كه جز پيامبر كسى ما را از خواب بيدار نكرد.او با پايش ما را تكان مى‏داد و ما به خاطر آنكه روى زمينى خاكى دراز كشيده بوديم،به خاك آلوده شديم.در آن روز بود كه پيغمبر (ص) به على (ع) فرمود.تو را چه مى‏شود اى ابو تراب؟چرا كه پيامبر آثار خاك را بر على (ع) مشاهده كرده بود.»

البته ممكن است كه اين واقعه چند بار اتفاق افتاده باشد.در روايتى ديگر آمده است:چون پيامبر على را در سجده ديد در حالى كه خاك بر چهره‏اش نشسته و يا آنكه گونه‏اش خاك آلود بوده به او فرمود:«ابو تراب!چنين كن‏».

همچنين گفته شده است پيامبر با چنين كنيه‏اى،على (ع) را خطاب كرد.چرا كه گفت:اى على! نخستين كسى كه خاك را از سرش مى‏تكاند تويى.

على (ع) ،اين كنيه را از ديگر كنيه‏ها بيشتر خوش مى‏داشت.زيرا پيامبر وى را با همين كنيه خطاب مى‏كرد.دشمنان آن حضرت مانند بنى اميه و ديگران،بر آن حضرت به جز اين كنيه نام ديگرى اطلاق نمى‏كردند.آنان مى‏خواستند با گفتن ابو تراب،آن حضرت را تحقير و سرزنش كنند و حال آنكه افتخار على (ع) به همين كنيه بود.دشمنان على،به سخنگويان دستور داده بودند تا با ذكر كنيه ابو تراب بر فراز منابر،آن حضرت را مورد سرزنش قرار دهند و اين كنيه را براى او عيب و نقصى قلمداد نمايند.چنان كه حسن بصرى گفته است،گويا كه ايشان با استفاده از اين عمل،لباسى پر زيب و آرايه بر تن آن حضرت مى‏پوشاندند.چنان كه جز نام ترابى و ترابيه بر پيروان امير المؤمنين (ع) اطلاق نمى‏كردند.بدان گونه كه اين نام،تنها بر شيعيان على (ع) اختصاص يافت.

كميت مى‏گويد:

گفتند رغبت و دين او ترابى است من نيز به همين وسيله در بين آنان ادعا كنم و به اين لقب مفتخر مى‏شوم.

هنگامى كه كثير غرة گفت:جلوه آل ابو سفيان در دين روز طف و جلوه بنى مروان در كرم و بزرگوارى روز عقر بود،يزيد بن عبد الملك به او گفت:نفرين خدا بر تو باد!آيا ترابى و عصبيت؟!در اين باره مؤلف در قصيده‏اى سروده است:

به نام دو فرزندت،مكنى شدى و نسل رسول خدا در اين دو فرزند به جاى ماند پيامبر تو را بو تراب خواند دشمنان آن را بر تو عيب مى‏شمردند و حال آنكه براى تو اين كنيه افتخارى بود

لقب على (ع)
ابن صباغ در كتاب فصول المهمه مى‏نويسد:لقب على (ع) ،مرتضى،حيدر،امير المؤمنين و انزع (و يا اصلع) (كسى كه اندكى از موى جلوى سرش ريخته باشد.) و بطين (كسى كه شكمش بزرگ است.) و وصى بود.آن حضرت به لقب اخير خود در نزد دوستان و دشمنانش شهره بود.در روز جنگ جمل جوانى از قبيله بنى ضبه از سپاه عايشه بيرون آمد و گفت:

ما قبيله بنى ضبه دشمنان على هستيم كه قبلا معروف به وصى بود على كه در عهد پيامبر شهسوار جنگها بود من نيز نسبت‏به تشخيص برترى على نابينا و كور نيستم اما من به خونخواهى عثمان پرهيزگار آمده‏ام زيرا ولى،خون ولى را طلب مى‏كند

و مردى از قبيله ازد در روز جمل چنين سرود:

اين على است و وصيى است كه پيامبر در روز نجوة با او پيمان برادرى بست و فرمود او پس از من راهبر است و اين گفته را افراد آگاه در خاطر سپرده‏اند و اشقيا آن را فراموش كرده‏اند

زحر بن قيس جعفى در روز جمل گفت:

آيا بايد با شما جنگ كرد تا اقرار كنيد كه على در بين تمام قريش پس از پيامبر برترين كس است؟!

او كسى است كه خداوند وى را زينت داده و او را ولى ناميده است و دوست،پشتيبان و نگهدار دوست است،همچنان كه گمراه پيرو فرمان گمراهى ديگر است

زحر بن قيس نيز بار ديگر چنين سروده است:

پس درود فرستاد خداوند بر احمد (محمد (ص) )

فرستاده خداوند و تمام كننده نعمتها فرستاده پيام‏آورى و پس از او خليفه ما كسى كه ايستاده و كمك شده است منظور من على وصى پيامبر است كه سركشان قبايل با او در جنگ و ستيزند

اين زحر در جنگ جمل و صفين با على (ع) همراه بود.همچنان كه شبعث‏بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن ضبابى در جنگ صفين در ركاب آن حضرت بودند.اما بعدا با حسين (ع) در كربلا به جنگ برخاستند و فرجام شومى را براى خود برجاى گذاشتند.

كميت مى‏گويد:

كثير نيز مى‏گويد:وصى و پسر عموى محمد مصطفى و آزاد كننده گردنها و ادا كننده دين‏ها

همچنين آن حضرت به نام پادشاه مؤمنين و پادشاه دين(يعسوب المؤمنين و يعسوب الدين)نيز ملقب بوده است.

روايت كرده‏اند كه پيامبر به على (ع) فرمود:تو پادشاه دينى و مال پادشاه ظلمت و تاريكى است.

در روايت ديگرى آمده است:اين (على) پادشاه مؤمنان و پيشواى كسانى است كه در روز قيامت‏با چهره‏هايى نورانى در حجله‏ها نشسته‏اند.

ابن حنبل در مسند و قاضى ابو نعيم در حلية الاوليا اين دو روايت را نقل كرده‏اند.در تاج العروس معناى لغوى يعسوب ذكر شده و آمده است (ملكه كندوى زنبور عسل).على (ع) فرمود:من پادشاه مؤمنانم و مال پادشاه كافران است.يعنى مؤمنان به من پناه آورند و كافران از مال و ثروت پناه مى‏جويند.چنان كه زنبور به ملكه خود پناه مى‏برد و آن ملكه بر همه زنبوران مقام تقدم و سيادت دارد.

دربان على (ع)
در كتاب فصول المهمة ذكر شده كه دربان آن حضرت،سلمان فارسى (رض) بوده است.

شاعر على (ع)
همچنين در فصول المهمه گفته شده كه شاعر آن حضرت،حسان بن ثابت‏بوده است.در اينجا اضافه مى‏كنم كه شاعر آن حضرت در جنگ صفين،نجاشى و اعور شنى و كسان ديگرى غير از اين دو تن بوده‏اند.

نقش انگشتر على (ع)
سبط بن جوزى در كتاب تذكرة الخواص نوشته است:نقش انگشترى آن حضرت عبارت‏«خداوند فرمانروا،على بنده اوست‏» (الله الملك على عبده) بوده است.همچنين وى مى‏نويسد:آن حضرت انگشترى را در انگشتان دست راست‏خود مى‏كرده است و حسن و حسين (ع) نيز چنين مى‏كرده‏اند.

ابو الحسن على بن زيد بيهقى معروف به فريد خراسان در كتاب خود موسوم به صوان الحكمه كه به نام تاريخ حكماى اسلام مشهور است در ذيل شرح زندگانى يحيى نحوى ديلمى ملقب به بطريق،چنين مى‏گويد:« يحيى فيلسوف و ترساكيش بود و عامل امير المؤمنين (ع) در نظر داشت تا وى را از فارس بيرون براند.يحيى نيز ماجراى خود را براى على (ع) نگاشت و از آن حضرت درخواست امان كرد.محمد بن حنفيه،به فرمان على (ع) امان نامه‏اى براى يحيى نوشت كه من آن امان نامه را در دست‏حكيم ابو الفتوح مستوفى نصرانى طوسى مشاهده كردم.توقيع على (ع) با خط خود آن حضرت و با عبارت «الله الملك و على عبده‏» (خداوند فرمانروا و على بنده اوست.) در پاى اين مكتوب موجود بود.سبط بن جوزى اين عبارت را به عنوان نقش انگشترى آن حضرت دانسته ولى مطابق با نقل بيهقى اين توقيع به دست‏حضرت نوشته شده است و بعيد نيست كه گفته بيهقى متين‏تر باشد.»

همچنين احتمال دارد كه آن حضرت نامه‏ها را چنين امضا مى‏كرده و سپس همان عبارت را بر نگين انگشترى نقش زده است.ابن صباغ در كتاب فصول المهمه فى معرفة الائمه گويد:«اسندت ظهرى الى الله‏» (پشت من به خداوند متكى است) نقش نگين آن حضرت بوده است.عده‏اى ديگر نقش نگين آن حضرت را«حسبى الله‏»ذكر كرده‏اند.كفعمى نيز در مصباح گويد:نقش نگين انگشترى آن حضرت‏«الملك لله الواحد القهار»بوده است.البته بعيد نيست كه آن حضرت داراى چند انگشترى با نقوش متعدد بوده است.


--------------------------------------------------------------------------------

سيره معصومين جلد 3 صفحه 11 ،سيد محسن امين   
نویسنده : میثم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٦/٢٧
تگ ها :

 

naghmeh   
نویسنده : میثم ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٦/۱٦
تگ ها :

به مجنون گفتم زنده بمان



مجنون ترين

پسرك بودم، چشنده عشقي كوجك، كه به مجنون گفتم: "زنده بمان!"
به من گفت يا برم خواند، مادربزرگم گمانم، كه مجنون ترين مجرم را به جرم
عشق چه طور شلاق ميزدند و او آرام و بلند و بافرياد فقط مي گفت: "ليلي!".
به من گفت يا برام خواند، مادربزرگم گمانم، كه ليلي چه طور در آتش عشق
مجنون مي سوخت و به هر زخم شلاق مجنون، زخمي بر او نقش مي بست و او هم دور
از او و در زندان خانه پدر و آرام و بلند و با فرياد فقط ميگفت:" مجنون!"
به من گفت يا برام خواند، مادربزرگم گمانم، كه مجنون چه طور آواره بيابانها
شد و زخم ها خورد و جان كنار پاي معشوقش سپرد وقتي هنوز از اعماق جانش
فرياد ميزد:"ليلي!"
به من نگفت يا برام نخواند مادربزرگم كه چطور شعله اتش عشق ليلي را در
نگاه پير او ديدم تا يادم بيايد او هم براي خودش مجنوني داشته كه اينطور
از قيس عامر توانسته بگويد. شايدهمان روزها بود كه براي اولين بار به مجنون
گفتم:"زنده بمان!"
عشق هاي كودكي اغلب كوچك اند.
بزرگ تر كه شدم، از خاطره و خطر و خون كه گذشتم، مجنون ها در خودم، با
خودم، كنار خودم ديدم.مشق عشقشان حكايتها با خودش داشته بوده است . چمران
اگر اسلحه به دست گرفت برود بجنگد، عاشقانه ترين لحظه ها را كنار ليلي اش
كنار غاده اش گذراند كه توانست مرگش را پيشاپيش ببيند و بهان بخندد. همت
اگر گمگشته ترين مرد جزيره مجنون بود، مجنون ليلي اش هم بود، كه زنگ بزند
و به او بگويد"ژيلا!كاش يك ساعت اين جا بودي تا باز معني آرامش را مي
فهميدم."
و اين مجنون، مجنون،مجنون.
نمي دانم چرا اسم اين دو جزيره را گذاشته اند مجنون. شايد چون قربانگاه
عاشق ترين مرداني بوده ست كه جنگ باعث شد بشناسم شان.قربانگاه ابراهيم و
حميد و مهدي، كه اسم شان براي هميشه در قلبم با اسم مجنون به يادگار مانده
است.پيشه شان عاشقي بود،مطمئنم، برويد از ليلي هاشان بپرسيد. برويد از
ليلي ابراهيم بپرسيد. بپرسيد وقتي ابراهيم رفت خانه خدا از خدا چه خواست.
بپرسيد مگر نگفت:" ژيلا را به من برسان!"
بپرسيد مگر نگفت:" فقط او ميتواند مادر هر دو پسرم باشد."
بپرسيد مگر نگفت:" زخم تير و تركش نمي خواهم. نمي خواهم ژيلا براي يك لحظه حتي
نگران زخم هاي من باشد."
و مگر جز اين شد؟ ابراهيم به ليلي اش رسيد، هرچند سخت، هرچند دور، هرچند
كوتاه. هر دو پسرش را هم به او سپرد. كه مي دانست. و زخم تير و تركش هم
نخورد.تا روزهاي مجنون،كه سرش از تن.....
همان روزها بود كه با زير لب و بلند و با فرياد به مجنون گفتم:زنده بمان!"
حميد هم ان جا بود، مجنون و در محاصره و سرخ چشم از خستگي روزها نخوابيدن،
كه وقتي آرامش تيري يا تركشي ربودش، ليلي اش با لبخند بغض گفت:"بهتر. حالا
حميدم مي تواند كمي بخوابد."
و همين است. از همين اتش مي خواهم بگويم كه به جان من و هر كس كه اين لبخند
بغض را ديده استافتاده است. ليلي را هميشه، من و ما و ديگران، پر اب چشم
ديده ايم در فراق مجنون عاشقش.اما ليلي حميد فقط مي خنديد......فقط مي
خنديد. انگار از ازامش بخش ترين . شوخ ترين لحظه هاي عمرش مي گويد و قتي از
رفتن حميدش برامان مي گويد.حتي مي خندد و قتي مي گويد" گفتم بهتر."
شرح اين عشق ها را بايد گفت. بايد گفت هر كس كه رفته است لب مرز چنگيده
است، مشق عاشقي ها كرده است.اول او با خودش جنگيده است، بعد با فراق
دوري از ليلي اش، بعد پا در راه عشقي ديگر گذاشته است.آن ليلي ديگر. كه
بهاي عشقش فقط خون است.
خب بله. اشتباه من همين است.نه. بهاي عشق هر ليلي يي خون است.گواه هم البته
دارم. خوني كه مصطفي به عشق غاده ريخته است،يا ابراهيم براي ژيلا،يا حميد
براي فاطمه،يا مجنون براي ليلي.
مهدي هم البته هست. كه بايد بعد از حميد بماند بشنود:" او رفته به عراق
پناهنده شده."
يا خودش هم برود بگذارد ديگران بشنوند: "كاش مهدي توبه كرده باشد، وگرنه
شهادتش....."
يا دوستي بيايد بگويد: "حميد ماهي بود كه خورشيد مهدي نگذاشت او زياد ديده
شود."
از انها گفتن و نوشتن، از بعد از ديدن واگويه ديگران، هميشه ارزوي من بوده
است. تا اين كه پيش آمد. اشك ها خب، گفتن نداره، بي اختيار مي آمد وقتي نه
حميد برگشت نه مهدي، آن هم در مجنون،مجنون،مجنون.
چه رادها در خود داري، مجنون، كه روايت راويانت به رنگيني رنگهاي رنگين
كمان است. سهم من از اين قوس فزح فقط پر رنگ تر كردنلحظه هاي كم رنگ
مجنون بوده است، با قلم موي قلمم، بي دست بردن در تپش هاي مستند.....تا
باز بعد از سالها و براي هميشه و با فرياد به مجنون گفته باشم:"زنده بمان!"

  
نویسنده : میثم ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٦/۱۱
تگ ها :

نيايش ذاكران

خداى من!

اگر اطاعت امر تو نبود، هرگز با كوره خاطر خويش بر ساحل درياى ياد تو گذر نمىكردم؛ چرا كه مىدانم ...

ظرف وجود من شايسته من است، نه بايسته تو.

و كاسه دل من به اندازه ظرفيت خويش از بحر تو آب ذكر برمىدارد، و نه به وسعت بىكرانگى تو.

و كجـا پاى ناتوان مرا قدرت نيل به شناختگاه مقام مقدّس توست؟

خدايا!

همين كه به اذن تو بر ذهن اين ناپاك، ياد پاكى مطلق مىگذرد، مرا بزرگترين نعمت توست،

و همين كه اين آلوده را نام منزّه تو بر زبان مىرود، مرا عظيم ترين لطف توست.

خدايا!

تو منزّه تر از آنى كه بر زبان ما به تنزيه بگذرى،

و تسبيح تو برتر از آن است كه تا اوج دلهاى ما تنزّل كند،

و تقديس تو فراتر از آن كه خود را به بالهاى قلب ما بيالايد.

امّــا... خداى من!

ما را به خويش الفتى نهانى ساز وپيوندى خفيه،

و ما را توفيق تلاشى بىشائبه و صادقانه عنايت كن،

و كوششى كه ما را تا بوستان رضايتت برساند،

و از ميوه پاداش تو به ما بچشاند.

خداى من!

چه دلهاى سرگشته كه شيفته تو گشت!

و چه قلبها كه بىتاب و ديوانه تو شد!

و چه عقلها كه ـ معرفت تو را ـ گرد هم آمد و راه به جايى نبرد!

خداى من!
دلها كجا بى ياد تو آرام مىشود؟

و قلبها كجا بى گرماى نفس تو مطمئن؟

خداى من!
اين جانهاى بىقرار جز لحظه ديدار آرام و قرار نمىگيرند.

خدايا!

تو منزّه هر مكانى، و معبود هر زمانى، و موجود در هر لحظه و آنى.

تو منادى هر زبانى و معظم هر دل و جانى.

پناه بر تو اگر لذّتى بى ياد تو نام لذّت بگيرد،

و راحتى بى انس تو نام راحت پذيرد.

پناه بر تو كه جان جز در جوار قرب تو روى مسرّت بيند،

و شغلى از طاعتت مايه نگيرد.

خداى من!
تو گفتى به حق و چه صادقانه و صميمانه كه...

اى ايمان آورندگان! ياد خدا كنيد، زياد و هميشه و هر آن و هر لحظه و تسبيح و تنزيه او كنيد هر صبح و شام.

گفتى و به حق و چه بزرگانه و دلسوزانه كه...

يادم كنيد تا از يادتان نبرم، بخوانيدم تا دست گيرم، رو سوى من كنيد تا به سويتان بيايم.

پس تو فرمان ياد خويش دادىام،

و تو نيز وعده وفا فرمودىام.

هم ياد كردن ما تو را، لطف توست و هم ياد كردن تو ما را.

فرمودى كه حضورت را در دلمان مستدام كنيم تا تو نيز از يادمان نبردى.

ما عامل فرموده هاى توايم،

ما به ياد تو زيست مىكنيم،

تو نيز از ابر وعده خويش باران وفا ببار،

و ما را در نظر آر.

اى در ياد آورنده به خاطر دارندگان!

اى حضور قلب ذاكران!

اى در انديشه آنان كه در انديشه تو اند!

اى به ياد آنان كه با ياد تو مىزيند!

اى مهربان ترين مهربانان!


  
نویسنده : میثم ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٦/٤
تگ ها :

 

http://sharifi.moghadam.20m.com   
نویسنده : میثم ; ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٦/٢
تگ ها :